<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>‫شب نوشته ها</title>
<link>http://mmdmov.blogfa.com/</link>
<description>‫چون فکر کنم شب ها وقت بشه update کنم</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 05 Nov 2009 00:07:54 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>جبران می‌‌کنیم</title>
<link>http://mmdmov.blogfa.com/post-106.aspx</link>
<description>&lt;SPAN dir=rtl&gt;
&lt;P align=justify&gt;امروز هر کسی‌ که ذره ای احساس داشت، و دید چطور مردم کتک خوردند کلافه بوده. کتک خوردند چون کم بودند، کمتر از روز قدس. چون حاکمانی مسلط شده اند که تنها چاره را خشونت می‌‌دانند علیه مردم. و چون جرم فکر کردن به تقلب را مرتکب شده بودند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چقدر طوطی‌ وار کتابهای تاریخ را حفظ می‌‌کردیم. چقدر شاه بد بود چون مردم بی‌ دفاع را می‌‌زدند مزدورانش. چقدر حکومتش سست بود چون از معنویات خالی‌ بود. چقدر راحت فرو ریخت قصر‌هایش یکی‌ پس از دیگری، چون در مقابل ملت ایستاده بود. چقدر در به در شد وقتی‌ از ایران رفت، حتی آمریکا هم بار اول راهش نداد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چقدر بعید بود برایمان فرو ریختن همسایه دیکتاتورمان. چقدر قیافه می‌‌گرفت صدام وقتی‌ پای تلویزیون دولتی عراق همه دنیا را محکوم می‌‌کرد. چقدر مطمئن حرف می‌‌زد سعید الصحاف وقتی‌ از شکست های آمریکا می‌‌گفت. چقدر گیج بود صدام وقتی‌ از زیر زمین بیرونش کشیدند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چقدر حدیث می‌‌خواندیم که حکومت با کفر می‌‌ماند ولی‌ با ظلم نه. چقدر در دهه فجر سرودهای انقلابی گوش می‌‌کردیم که خدایا تو پناه ضعیفانی. چقدر می‌‌شنیدیم که الله اکبر‌های شبانه به مردم قوت قلب می داد و دل دژخیمان را می‌‌لرزاند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;  ولی‌ مثل اینکه دیکتاتور‌ها درسها یشان را خوب نمی‌‌خوانند. برای همین باز هم مردم را می‌‌زنند، باز هم دروغ می‌‌گویند، باز هم مردم را خس و خاشاک می‌‌خوانند و فکر می‌‌کنند قبلی‌ بلد نبود و رفت، ما بلدیم و می‌‌مانیم. تهدید می‌‌کنیم و می‌‌مانیم، می‌ کُشیم و می‌‌مانیم. رویایشان هم این است که یا مردم بترسند یا دست به خشونت متقابل بزنند تا کارهای بعدیشان توجیه شود. ولی‌ راهی‌ که سبز‌ها می‌‌روند، کابوسشان است. سبز‌هایی‌ که با شجاعت و آگاهی‌ آمده اند. با همان کتابهای تاریخ و حدیث‌هایی‌ که مجبور بودند حفظ کنند. با همان فریاد شبانه بزرگی‌ خدا. حالا امروز کم بودند و کتک خوردند، ۲۲ بهمن و ۱۲ فروردین جبران می‌‌کنند.      &lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG height=357 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://earthenigma.files.wordpress.com/2009/08/iran-election-protest1.jpg&quot; width=546 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 00:07:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mmdmov&amp;postid=106</comments>
<dc:creator>mmdmov</dc:creator>
<guid>http://mmdmov.blogfa.com/post-106.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ناراحتین، برین شکایت کنین</title>
<link>http://mmdmov.blogfa.com/post-105.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;نود هفته پیش رو می‌‌دیدم که مهمان برنامه جناب واعظ آشتیانی بود. بحث رسید به اینجا که آقای مهندس، شما که همزمان هم مدیر عامل استقلال هستی‌ و هم قائم مقام سازمان تربیت بدنی، این دو شغله بودن حساب نمی‌شه؟ در جواب، ۵ دقیقه‌ای یک سری ماده و بند و تبصره خواند که احتمالا خودش هم نفهمید چی‌ گفته، بعدش هم جمله ای فرمودند عذر بدتر از گناه. گفت، قائم مقام سازمان در چارت سازمان جایی‌ نداره و مقام تشکیلاتی حساب نمی‌شه. یعنی‌ که من فقط مدیر استقلالم و حرف زیادی نزنید بیخودی. آخه اگه همچین مقامی وجود خارجی‌ نداره، پولش از کجا میاد؟ نکنه پول هم نمیگیری؟! بعدش هم که عادل خیلی‌ اصرار کرد که اصلا قابل قبول نیست اینکه تیمها مشکلی‌ دارند میان پیش شما، یک چیزی گفت تو این مایه‌ها که ما که سر جامون هستیم، مشکلی‌ هست، بیان رسیدگی کنن و اگه کسی‌ شکایتی کرد اونوقت بررسی‌ می‌کنیم. جمله‌های آشنایی بود، دکتر احمدی نژاد هم گفت یکبار &quot;... اگه تخلفی صورت گرفت، دو خط بنویسند به سازمان بازرسی، رسیدگی میکنند....&quot;. یعنی‌ ما گردنمون کلفته، ناراحتین، برین شکایت کنین. این تازه فوتبالشه که ما میبینیم و نودی هست. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 27 Oct 2009 20:21:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mmdmov&amp;postid=105</comments>
<dc:creator>mmdmov</dc:creator>
<guid>http://mmdmov.blogfa.com/post-105.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آنها كه پاک نمیشوند  </title>
<link>http://mmdmov.blogfa.com/post-104.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;در دفتر زندگی هر کسی، آدمهای مختلف با طرح ها و رنگهای جور وا جور می آیند و می روند و هر از گاهی خطی و اثری می کشند. بعضی آنقدر سری می روند كه فرصت نمی شود یادگاری بنویسند. خیلی زود فراموش می شوند. بعضی وقت می کنند كه اثری بگذارند ولی خط کمرنگ انها در هیاهوی رفت و آمد دیگران آنقدر محو می شود كه فقط روزی كه دفتر خاطرات را ورق بزنیم یادشان می کنیم. بعضی از خود اثر بد می گذارند. باید آن صفحه را همیشه رد کنی. نباید مرورشان کنی. یک سری هم می آیند و خاطرات خوب می سازند و نقشهای زیبا می کشند. به قول معروف، در طرح ها و رنگهای مختلف. آنجا هستند و دوست داری هر از گاهی مرورشان کنی با دیدن عکسی یا فیلمی.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; معدودی هستند ولی كه كه کارشان از کشیدن طرح و رنگ و خاطره گذشته. رنگ و خاطره های دیگر را می توانی رد کنی، ببینی یا نبینی. ولی اینها را نمی شود رد کرد. اینها رنگ زمینه دفتر تو شده اند. و دفترت بدون آنها ناقص است. انگار كه همه جا با تو هستند و به یاد تو و با یاد تو. عجب از این زندگی كه اکثر رنگهای زمینه این دفتر ما در این نزدیکی ها نیستند. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 Oct 2009 02:49:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mmdmov&amp;postid=104</comments>
<dc:creator>mmdmov</dc:creator>
<guid>http://mmdmov.blogfa.com/post-104.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به امید سال بعد... شاید شیخ!</title>
<link>http://mmdmov.blogfa.com/post-103.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;هر کسی‌ غیر از اوباما هم اگه جایزه رو می‌‌برد، خیلی‌ فرقی‌ به حال من یکی‌ نمی‌‌کرد. راستش اصلا فرقی‌ نمیکرد مگه اینکه مثلا شیخ اصلاحات می‌‌برد که با این وضع جایزه دادن، شاید هم سال دیگه برسه بهش. امروز دو دسته داشتیم روی فیسبوک. یه سری شاکی‌ که این کاری نکرده جز وعده دادن. یه سری هم گفتند که انتخاب خوبی‌ بوده. در اینکه آدم موجهی هست و آدم می‌‌بیندش حرصش نمیگیره و افکارش خوبه من شکی‌ ندارم. حالا اگه گرفتن این جایزه باعث شه که مسولیتش در مورد اصول اخلاقی و مسائل حقوق بشر بیشتر بشه، به قول معروف خیلی‌ هم خوب. اگه باعث شه چشمهاشو نبنده روی کشته شدن مردم و فقط ۲ تا جمله بگه و بس، جایزه رسیده به آدم مناسب. حالا که دیگه فقط رئیس جمهور آمریکا نیست و یه اعتبار دیگه هم پیدا کرده، اگه فراتر از منافع ملی‌ آمریکا، روی اصول مشترک احترام به ملت‌ها اصرار کنه و واقعا دنبال صلح باشه، انتخاب خوبی‌ بوده به نظرم. ولی‌ اگه باز هم سیاست حرف اول رو بزنه، باید گفت که عجله کردند. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 09 Oct 2009 22:07:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mmdmov&amp;postid=103</comments>
<dc:creator>mmdmov</dc:creator>
<guid>http://mmdmov.blogfa.com/post-103.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://mmdmov.blogfa.com/post-102.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;اگه اسمش رو بشه تجربه گذاشت، یه حسّی همیشه با من هست که وقتی‌ می‌‌بینم همه چی‌ آرومه نگران بشم. انگار که یک جای کار می‌‌لنگه. انگار تو بیخبری هستم و احساس می‌‌کنم خبر‌ها فقط خبر‌های خوبه. انگار دورم از واقعیات و دوست دارم دنیا رو طوری ببینم که دوست دارم. دوست ندارم این شرایط رو. باید زودتر یه اتفاقی‌ بیفته.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 08 Oct 2009 16:08:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mmdmov&amp;postid=102</comments>
<dc:creator>mmdmov</dc:creator>
<guid>http://mmdmov.blogfa.com/post-102.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مرگ بر انگلیس</title>
<link>http://mmdmov.blogfa.com/post-101.aspx</link>
<description>&lt;SPAN dir=rtl&gt;
&lt;P align=justify&gt;من که نفهمیدم چی‌ شد. شما فهمیدین؟ آقای منوچهر رفت واشنگتن که به بچه‌های حفاظت منافع سری بزنه و ببینه تو سفارت پاکستان چیزی کم و کسر ندران، خبرش اومد که یه ناهاری هم با یکی‌ دو تا نماینده کنگره زده. خیلی‌ هم خوب. کی‌ مخالفه؟ من فقط نفهمیدم حالا که وزیر با نماینده ناهار میخورن، چرا این ممد خاتمی یه سلام و علیک با این آقای سوروس رو تکذیب میکنه؟! اصلا خاتمی چی‌ کاره هست یا سوروس چی‌ کاره هست در مقابل مقام وزیر و وکیل؟ اصلا خاتمی این کاره نیست. روز روزش که ۲۰ ملیون رای داشت از ترس کلینتون میگن رفته تو دستشویی‌ و طولش داده، حالا که همچین محبوبیتی هم نداره. حالا این دولت با ۴ ملیون رای اضافه تر پاشده تا پایتختشون رفته. به این نتیجه میرسیم که یا خاتمی ترسوست یا دروغ گو. فرقی‌ هم نمیکنه. چون دروغ گو خائن است و خائن ترسوست. استفاده درست از پشتوانه رای مردم رو الان داریم یاد میگیریم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دارم به این نتیجه میرسم که کلا اشتباه می‌کردم و بجای حرکت در جریان راست، مخالف آب میرفتم. چه کاریه؟ اینجوری بهتر نیست؟ هم رای‌مون بیشتر می‌شه، می‌شه ۴۰ ملیون جای ۲۴ تا. هم زودتر با آمریکا دوست میشیم، اونم نه تو دستشویی‌، تو سالن مذاکره. هم عزّت و اقتدرمون بیشتر می‌شه و هم مهر می‌‌ورزیم و همیشه لبخند می‌‌زنیم. همه هم دنبال این هستن که بیان دوست شن باهامون. این تغییر عقیده من هم در یک فضای دوستانه بوده و هیچ فشاری وارد نشده به من. ایشالا آدرس جدید وبلاگ هم می‌شه &lt;A href=&quot;http://www.mmdmov.ir&quot;&gt;www.mmdmov.ir&lt;/A&gt; .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پس فعلا مرگ بر آمریکا رو آرومتر میگیم و شعار‌ها برگرده به سمت انگلیس.     &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;     &lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 03 Oct 2009 16:46:36 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mmdmov&amp;postid=101</comments>
<dc:creator>mmdmov</dc:creator>
<guid>http://mmdmov.blogfa.com/post-101.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بازگشت نود</title>
<link>http://mmdmov.blogfa.com/post-100.aspx</link>
<description>&lt;SPAN dir=rtl&gt;
&lt;P align=justify&gt;بالاخره نود هم برگشت. به خصوص برای ما لژیونر‌ها کمبودش قشنگ احساس می‌‌شد. با اینکه با این وضعیت صدا و سیمای به قول دکتر &quot;حاج عزّت&quot; بهترین راه همون تحریمه، ولی‌ این یکی‌ فرق داره. به قول این روزها، نود مشروعیتش رو از مردم گرفته. همون بار که بیشتر از ۳ ملیون نفر حمایتش کردند. خیلی‌‌ها خیلی‌ جاها نوشته بودند کاش عادل بر نمیگشت، ولی‌ من باهاشون مخالفم. از هر تریبونی باید استفاده کرد وقتی‌ آن‌ تریبون بازتاب جامعه است. وقتی‌ جلوی خود رایی رو می‌شه گرفت به هر وسیله ای‌، حتی صدا و سیما که کم آبرو شده، باید گرفت. هنوز یادمونه اونباری که صفایی‌ فراهانی رسوا کرد سازمان تربیت بدنی رو.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;فقط میمونه یه انتقاد از عادل که توی همین برنامه اول دوباره گیر داد به کاپیتان و طولانی‌ بازی کردنش در تیم ملی‌. منتظر بودم به یه بهانه ای‌ این عکس رو بگذارم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 525px; HEIGHT: 388px&quot; height=1065 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i36.tinypic.com/34j95k7.jpg&quot; width=1475 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 26 Sep 2009 01:45:35 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mmdmov&amp;postid=100</comments>
<dc:creator>mmdmov</dc:creator>
<guid>http://mmdmov.blogfa.com/post-100.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نسل ما</title>
<link>http://mmdmov.blogfa.com/post-99.aspx</link>
<description>&lt;SPAN dir=rtl&gt;
&lt;P align=justify&gt;اسمش را نمی‌‌دانم می‌‌شود گذاشت خوش شانسی یا نه، هر چه هست بد نیست. بد نیست اینکه نسلی هستیم پر حاشیه. نگاه کنیم از زمانی‌ که بچه بودیم. بعد از انقلابی که سرنوشت همه ما را تعیین می‌‌کرد به دنیا آمدیم که هیچ، موشک‌های صدام هم جزو اصلی‌ و روزمره زندگی‌ بود. خیلی‌ نمی‌‌فهمیدیم که جنگ چی‌ هست و چرا می‌‌جنگیم. فقط موشک‌ها و دود‌های سفیدشان را در آسمان می‌‌دیدیم. از جنگ، چیزی که خیلی‌ در ذهنمان مانده، آژیر‌های قرمز و سفید و صدای نه چندان دل‌ نشین گوینده رادیو بود. تازه شانس می‌‌آوردیم و آژیر ساعت ۵ صدایش در نمی‌‌آمد. ساعت پنجی که نیم ساعت برنامه کودک داشت و سهم ما بود از برنامه‌های دو کانال آنروز ها. دلمان هم به همان نیم ساعت خوش بود. صلح که کردیم، پای ما هم به مدرسه‌ها باز شد. سر صف، وقت از جلو نظام و خبردار، هر مدرسه ای‌ شعار خودش را داشت. روزی حداقل دو بار تکرار می‌‌کردیم چیزهایی‌ را که اصلا نمی‌‌فهمیدیم یعنی‌ چه. ولی‌ انگار که اهل اعتراض نبودیم. می‌‌گفتیم و شرش کم می‌‌شد. همان روزهایی بود که پپسی در قوطی، سوغاتی کسانی‌ بود که می‌‌رفتند بیرون از ایران و در مدرسه‌ها می‌‌گفتند بچه‌ها موز نیاورند. خیلی‌ نمی‌‌دانستیم که چرا شرایط آنطور است. اعتراضی هم نمی‌‌کردیم و مقایسه ای‌ در کار نبود بین هم سن و سالهای خودمان یک ذره آنطرف تر. بی‌ خبر بودیم. نه فقط ما، خیلی‌‌ها که منابع خبریشان صدا و سیما بود و ۲-۳ روزنامه که آنروزها کیهانش طرفدار داشت از اطلاعات بیشتر. ارتباط با خارج، بیشتر در حد فیلم بود و شو‌های طنین و تشیع جنازه هایده. پایمان به دبیرستان که رسید، هم به خاطر سن و سالمان هم به خاطر دوم خرداد، نفس کشیدم. کلّ ایران نفس می‌‌کشید آنروزها و لبخند می‌‌زد. قوانین مدرسه‌ها همانجور بودند، ولی‌ ما یاد گرفته بودیم که اگر اهلش نیستیم هم چطور وقت نماز جماعت هم حد اکثر استفاده را بکنیم تا خاطره بسازیم. به قول ده سال بعد کیوسک، مدرنیته را با سنت هر دو را با هم می‌‌خواستیم. نسل قبلی‌ ما کم و بیش پایبند سنت بود و ما آن‌ را دوست داشتیم ولی‌ کافی‌ نمی‌‌دانستیم. اوج فضای باز سیاسی بعد از انقلاب، به غیر از مدت کوتاهی‌ در اوائل آن‌، همزمان شد با وقتی‌ که رفتیم دانشگاه. گنجی رفت زندان و حجاریان نشست روی صندلی‌. ولی‌ روزنامه‌ها بودند و می‌‌نوشتند. ما هم اکثرا با اینکه اصلا سیاسی نبودیم، ولی‌ می‌‌رفتیم بیشتر برای دور هم بودن. داشتیم انگار تمرین می‌‌کردیم که همزمان ساندویچ بخوریم و سرود یار دبستانی بخوانیم. دوست داشتیم کارها را آنطور که دوست داریم انجام دهیم، نه آنطور که تا آن‌ موقع بوده. منافاتی نداشت شاد بودن و اعتراض کردن. آزادی عمل میخواستیم و اصلا گمشده مان را پیدا کرده بودیم، آزادی.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; چیزی که از چند نسل قبل از ما میخواستند و هی‌ گم شده بود و هی‌ پیدا. ما می‌‌خواستیم پیدایش کنیم و نشان بدهیم هیچ معارضه ندارد با دین و فرهنگ ما. ابزار به دست اوردنش اینبار ولی‌ فرق کرده بود. نه تفنگ بود و نه جنگ و نه انقلاب. نه مشت‌های گره کرده بود و نه فریاد. راه رسیدن به آزادی، از گفتگو می‌‌گذشت. دوست نداشتیم یک نفر آن‌ بالا بنشیند و هر چه خواست بگوید. دوست داشتیم یکی‌ او بگوید یکی‌ ما. دوست داشتیم دیده شویم. و دیده شدیم وقتی‌ برای مبارزات انتخاباتی، دیگر خبری از مونولوگ نبود. میزگرد با جوانان گذاشتند، هرچند ساختگی. ولی‌ فهمیده بودند که ما چه میخواهیم. ما دیده شده بودیم بدون اینکه شعاری بدهیم و مرگ کسی‌ را بخواهیم. ما با آگاهی‌ داشتیم به آزادی می‌‌رسیدیم. و همین ترساندشان. دروغ گفتند، ولی‌ دروغ را آنهایی باور میکنند که اطلاع ندارند نه ما. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من که سنم به بابا بزرگم نمیرسد. مامان بزرگم تعریف می‌‌کرد، که آقا جون دوستی‌ داشته دوچرخه ساز در خیابان ناصر خسرو، آقای محتشمی. می‌ گفت پدر همین آقای محتشمی پور بوده که قبل از انتخابات پر خبر بود و بعدش ناپیدا. این آقای محتشمی از سال ۴۲ زیر هر لباسی یک پیراهن مشکی‌ تنش می‌‌کرده و به آقا جون گفته که این پیراهن را در نمی‌‌آورم تا روزی که آقا برگردد. حالا شده حکایت دستبند‌های سبز و روسری‌های سبز و سر‌های سبز. اینبار قرار نیست کسی‌ بیاید. قرار است آزادی بیاید.&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Sep 2009 00:40:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mmdmov&amp;postid=99</comments>
<dc:creator>mmdmov</dc:creator>
<guid>http://mmdmov.blogfa.com/post-99.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مزهٔ شیرین</title>
<link>http://mmdmov.blogfa.com/post-97.aspx</link>
<description>&lt;SPAN dir=rtl&gt;
&lt;P align=justify&gt;سه روز پیش بود، وقتی‌ رسیدم خانه، دیدم پستچی آمده و بسته‌ای داشته ام و نبوده ام که بگیرم. ۵-۶ دقیقه‌ای راه هست تا دفتر پست. توی راه فکر می‌ کردم که چی‌ هست. من که منتظر چیزی نیستم. یک حدسایی زدم و وقتی‌ رسیدم دیدم بسته از ایرانه؛ یک کادو با یک کارت. چند روزی البته زود رسیده بود با حساب و کتاب فرستنده.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کادو را هر جورش را آدم دوست دارد. ولی‌ وقتی‌ پستچی بیاورد، یک مزه اضافه هم دارد، مزه اینکه، وقتی‌ نمی‌‌بینندت هم به یادت هستند. این مزهٔ شیرین هست، وقتی‌ تلفنی داری از یک دوست که نگرانت است. نگران یک کلمه در فیسبوک. این همان مزه ایست که وقتی‌ یک pm می‌‌گیری که کاری ندارد جز احوالپرسی میچشی. وقتی‌ امیلی‌ می‌رسد یا آفلاینی از دوستی‌ که به قول یکیشان &quot;خیلی‌ برای آدم آشنا هستند&quot;.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 03 Sep 2009 18:22:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mmdmov&amp;postid=97</comments>
<dc:creator>mmdmov</dc:creator>
<guid>http://mmdmov.blogfa.com/post-97.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داف ها در خیابان </title>
<link>http://mmdmov.blogfa.com/post-96.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;برای ما که خاله نداریم اسمش خاله پری است و مثل همه خاله‌ها مهربان. لیسانس بیولوژی از دانشگاه تهران. ۳۰ سال در آزمایشگاه رفرانس کار کرد و چند سالی‌ هست که بازنشسته شده. چند روز قبل از انتخابات زنگ زده بود خانه مان. با گفتن اینکه به دکتر رای می‌‌دهد مورد حمله خانواده سبزپوش ما قرار گرفته بود که مگر دروغها را نمی‌‌بینی‌ از روز روشنتر و ... فردای انتخابات هم زنگ زده بود و هنوز سلام نگفته حسابی‌ خدمتش رسیده بودند که دیدی... حالا نمی‌‌دانم واقعا یا برای تلطیف جو تلفن گفته بود که بعد از تلفن قبلی‌ دوباره فکر کرده و رای را سبز انداخته.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; رای هر کسی‌ محترم ولی‌ داستان من از جایی‌ شروع می‌‌شود که یک هفته مانده به برگشتن از ایران خاله پری آمد خانه مان. اونقدر حرف بود بزنیم تا به سیاست نرسیم. شب که برش می‌‌گرداندم خانه‌شان ساعت ۱۰ بود. فردای روزی که اعترافات ابطحی را از تلوزیون پخش کرده بودند و بالطبع صدای الله اکبر‌ها بلند بود. برگشت گفت دیدی ابطحی و عطریانفر چه گفتند؟ دیدی خودشان گفتند که اشتباه کرده اند؟ اول فکر کردم شوخی‌ می‌‌کند. کسانی‌ که دور و برم بودند از جنس کسانی‌ نبودند که این اعترافات را باور کنند. ولی‌ این یکی‌ باور کرده بود. گفتم اعتباری به این حرفها نیست. گفت خودشان گفته اند که شکنجه نشده اند و با بازجو &quot;دوست&quot; بوده اند. گفتم مگر می‌‌شود با بازجو دوست بود؟ مگر زندان جای دوستی‌ و صفا و صمیمیت است؟ چرا ۱۵ کیلو لاغر شده و چرا‌های دیگر...همه را جواب داد ولی‌ با این پیش فرض که حرفهایی‌ که شنیده همه درست بوده و حقیقت داشته. یک سوال هم کرد. گفت شما که مخالفید، بگو ببینم این نسل شما به خصوص این &quot;داف ها&quot; اصلا می‌ دانید دنبال چی‌ هستید؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; داستان مسافرتم را گفتم. از تورنتو تا فرانکفورت کنار یک خانم آلمانی نشسته بودم که شوهرش ایرانی‌ بود. فارسی‌ را روان حرف نمیزد ولی‌ به اسم غذا‌ها که رسیدیم &quot;قیمه&quot; و &quot;قورمه سبزی&quot; را مثل خودمان می‌‌گفت. خیلی‌ چیزها از اتفاقات اخیر می‌‌دانست. مهمترین چیزی که گفت تغییر تصویر ایران در ذهن افراد غیر ایرانی‌ بود. به خاطر زدن حرفهایی‌ که توجه همه جهانیان را جلب ‌‌کند در این سالها چهرهٔ ایران چهرهٔ خوبی‌ نبوده، چهرهٔ صلح طلبی نبوده. این را به خصوص ما که دور از ایران زندگی‌ می‌ کنیم فهمیده ایم در این چند سال. ولی‌ امروز سرمان بلند تر است وقتی‌ می‌‌گوییم ایرانی‌ هستیم. تصویر زیبای ایران محدود نیست به تاریخ و تخت جمشید و جنگل و کویر. نسل امروز ایران خودش و گذشته‌اش هر دو باعث افتخارند. این شاید کمترین دستاورد حضور این داف‌ها و بقیه مردم در خیابان است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; خواست اصلی‌: مردم حقشان را شناخته اند و دنبال همین حق در خیابانها هستند. اول هم نیامدند به خیابانها. رفتند پای صندوق ولی‌ حیف که قدرشان را ندانستند و حالا آمده اند به خیابانها. چیز بیشتری نمی‌‌خواهند ولی‌ کوتاه هم نمی‌‌آیند. &quot; صادق هستند و چون صادقند ثابتند&quot;. اینها را که گفتیم رسیدیم به خانه خاله پری. پیاده شد و رفت. توی راه برگشت مدام به این فکر می‌‌کردم که دروغ را راست به خورد مردم دادن چقدر عادی شده که خیلی‌‌ها به خودشان شک می‌‌کنند و از حق خودشان می‌ گذرند که هیچ حق را به طرف مقابل هم می‌‌دهند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; فردا عصرش که روز تنفیذ بود، توی ماشین با احسان نشسته بودیم، حوالی ساختمان‌های اسکان و حواسمان جمع که کاری نکنیم که توجه پلیس را جلب کنیم. ۵۰ متر پایین تر، ۱۵-۲۰ تا داف پیاده می‌‌رفتند طرف پلیس ها. دستهایشان به علامت پیروزی بلند بود و فریاد مرگ بر دیکتاتور می‌‌زدند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 546px; HEIGHT: 332px&quot; height=349 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://akrondave.files.wordpress.com/2009/06/iran-protest-woman-getty-gal.jpg&quot; width=559 align=baseline border=0&gt;      &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 24 Aug 2009 00:30:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mmdmov&amp;postid=96</comments>
<dc:creator>mmdmov</dc:creator>
<guid>http://mmdmov.blogfa.com/post-96.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
