2009/6/24
درسی که من گرفتم
این روزها با اینکه بیشتر وقت ما اینور آبیها، به خاطر سرعت اینترنت، صرف شده در فیسبوک و یوتیوب و بالاترین، فرصتی هم شده تا نظرهای متفاوت را بیشتر بشنویم. نظراتی سیاسی در بازه ای وسیع، از کسانی که هنوز دنبال برگشتن تاج و تخت هستند تا دوستانی که به نظر من چشمهایشان را میبندند به روی بسیاری از اتفاقات اخیر. تنها درسی که گرفتم از این تبادل نظرها این بوده که از این به بعد وقت خودم را نگذارم برای مطرح کردن و شاید قبولاندن نظرات خودم به هیچ گروهی. یاد گرفتم که بشنوم، تحلیل کنم ولی خیلی خودم را خسته نکنم برای اثبات یا انکار مطالبی که اصولاً این مسائل نه قابل اثبات است نه قابل انکار. چه حرفی مانده که بزنم با کسانی که میخواهند ۳۰ سال به عقب برگردند چون شهامت ندارند که قبول کنند چیزی که از آن ۳۰ سال است دفاع میکنند، راه حل نیست. همینطور چه حرفی مانده که بزنم با دوستانی که هنوز باور نمیکنند که متاسفانه دروغ در بین اغلب حاکمان فعلی نهادینه شده و هنوز وقتی استدلال میکنند دم روباه را شاهد میآورند و استناد به مراجعی میکنند که صلاحیتشان زیر سوال است. به نظرم مشکل اصلی تعصب است. خودمان را حق میبینیم و بقیه را باطل. اول، حرف طرف را کامل گوش نمیدهیم. سعی میکنیم همه حرف طرف مقابل را رد کنیم.
یادمان باشد که اگر چشم به روی حقیقت بستیم، حتی با حسن نیت، حقیقت از بین نمیرود. میماند و مدام از جاهای مختلف سرک میکشد تا یک روز به خود بیاییم و آنقدر واقعیت را در تناقض ببینیم با مسائلی که روی آن تعصب داریم که بالاخره تسلیم شویم. خوش به حل کسی که زودتر به خودش بیاید.


