برای من که مهد کودک و آمادگی نرفته بودم، اول مهر سال ۱۳۶۷ اولین روزی بود که چند ساعتی رو دور از خانه بودم. دبستان شرف، خیابان دستور با چشمهای گریان. هنوز یادم هست، کلاس ۱/۱ بودم. کلی آدم جدید. که الان فقط دو نفرشون رو میدونم کجا هستند. اصلا معنی صف و از جلو نظام و خبردار رو هم که نمیفهمیدیم. سر کلاس که رفتیم، یک خانمی آمد و گفت که اسمش حمزه پوره. شد خانوم حمزه پور. مهربون بود. مثل همه معلمهای کلاس اول. الان که فکر میکنم چقدر سخته. با یه مشت آدم به معنی واقعی لوس سر و کله زدن و عصبانی نشدن! خیلی سال بعد، دخترش با خواهرم دوست شد و حالا از راه فیسبوک عکس خانوم حمزه پور رو دوباره دیدم. به نظرم با نوه اش. هر کجا هست خدایا به سلامت دارش.
