تبليغاتX
ستاد مجازی مهدی کروبی

campaign88.ir
‫شب نوشته ها

2009/7/7

آخری از نسل استانکو

 چهار ده سالم بود که اولین بازیش را در تیم ملی‌ دیدم. شماره اش مثل سالهای بعد ۲ بود ولی‌ دفاع راست بازی می‌‌کرد. چون از پرسپولیس آمده بود، خیلی‌ دل خوشی ازش نداشتم. کم کم که حاج مایلی گذاشتش هافبک راست و جا افتاد، دیگه تیم ملی‌ بدون مهدوی کیا یک چیزی کم داشت. در جام ملتهای آسیا سال ۹۶ و بعدش هم با دو تا گلی‌ که به چین زد سال ۹۸، طرف راست تیم ملی‌ را برای خودش بیمه کرد. چقدر بالا پریدیم وقتی‌ به آمریکا گل زد. بعدش هم شد موشک هامبورگ. مثل دائی بود. ناز نمی‌‌کرد برای بازی در تیم ملی‌. نمی‌‌گفتند هم که به اون بالا‌ها وصله بر خلاف دائی . حرف که می‌‌زد می‌‌شد احساس کرد حس محکم بودن را. اعتماد به نفس را. راستگویی را. چون توی ایران زندگی‌ نمی‌‌کرد، مصاحبه و حرف زدنش البته خلاصه میشد به چند باری در نود. آخریش هم که به نظرم بهترین بود، وقتی‌ بود که بعد از مدتها به تیم ملی‌ دعوت شد. خیلی‌ برخوردش حرفه‌ای بود. هرچقدر عادل خان شیطنت کرد، یک کلمه اعتراض نکرد به مربی‌. آخرین بازیش را هم با دستبند سبزی بازی کرد که اول گفتند نذر حضرت ابوالفضل است، بعد که دیدند همه دستبند‌ها را باز کردند جز مهدی گفتند نذر که یک نیمه ای نمی‌‌شود، گفتند فیفا باهاشون برخورد می‌‌کنه، و سیاست را در ورزش نباید قاطی‌ کرد و ... شاید اگر این اتفاقات هم نمی‌‌افتاد، خدا حافظی می‌‌کرد، ولی‌ حالا با یک تیر دو نشان زده. هم در اوج خدا حافظی کرد هم جای بیشتری در دل مردم باز کرده و اتفاقا نشان داده که او نیست که می‌‌خواهد فوتبال را با سیاست قاطی‌ کند، کسان دیگری هستند که همه چیزشان شده سیاست و از بازوبند سبز کاپیتان تیم ملی‌ هم نمی‌ گذرند و اخیرا لباسهای سبز فوتبال بانوان را هم گفته ‌اند که استفاده نشود، لباسهای جدید می‌‌آوریم.

از نسلی که فوتبال ایران از استانکو تحویل گرفت و چه دوست داشته باشیم چه نه حاج مایلی جا انداخت، آخرین قهرمانش هم خدا حافظی کرد. برای من، فوتبال ایران با چند نفر معنی‌ پیدا می‌‌کند، اولی‌ و از همه قدیمیتر عقاب بود. تا وقتی‌ عابدزاده بود، خیالم از دروازه راحت بود. بعد کاپیتان دائی بود و کریم. آخری هم همین مهدوی کیا بود. این چهارتا غیر از بازی، شخصیت خاص خود را داشته ‌اند. برای همین هم قابل احترامند. شخصیتی‌ که نه حماسه ساز ملبورن داشت نه مارادونای آسیا دارد.          

نوشته شده توسط محمد در 17:13 |  لینک ثابت   • 

2009/7/4

روزهای ما

 از روزهای روزمره که بگذریم، بعضی‌ روزها خوشحالیم. انگار که به همه چیز میخندیم. انگار که همه چراغ‌های قرمز تا ما به چهار راه می‌‌رسیم سبز می‌‌شوند. انگار که بقیه مردم هم میخندند. احساس می‌‌کنیم چند کیلویی‌ سبک شده ایم. بعضی‌ روزها برعکس، اخمو هستیم. با زمین و زمان مشکل داریم. اینبار تا به چهار راه می‌‌رسیم چراغ زرد می‌‌شود. از اینکه بقیه بخندند اصلا احساس خوبئ نداریم. کند حرکت می‌‌کنیم. بعضی‌ وقتها عصبانی‌ هستیم. از اینکه بقیه آرام هستند حرص میخوریم. تند تند راه می‌‌رویم ولی‌ باز هم همه چراغ‌ها تا ما می‌‌رسیم زرد می‌‌شوند. روی هیچ چیز تمرکز نداریم و از این بابت عصبانی‌ تر می‌‌شویم. فکر می‌‌کنیم چقدر می‌‌فهمیم و بقیه که بی‌ تفاوت هستند چقدر نمی‌‌فهمند. بعضی‌ وقتها هست که احساس غرور می‌‌کنیم. نه غرور بد. غرور خوب. احساس می‌‌کنیم چند سانتی به قدمان اضافه شده. احساس می‌‌کنیم هر چه فکر کردیم درست از آب در آمده و ما باید به خودمان افتخار کنیم. و بعضی‌ وقتها هم هست که بی‌ خیال هستیم. انگار که آستانه تحملمان آنقدر زیاد شده که هیچ چیز تحریکش نمی‌‌کند. با خودمان فکر می‌کنیم که هیچ چیز ارزش این را ندارد که آرامش زندگیمان را بهم بزند. به خصوص اتفاقاتی که هر روز امکان دارد در زندگی‌ هر کسی‌ بیفتد و فکر می‌‌کنیم تجربه‌هایی‌ که کسب کرده ایم این اطمینان خاطر را به ما داده و این اطمینان کاذب نیست.

جالب اینجاست که هر کدام از این احساسات فقط با یک تلنگر عوض می‌‌شوند. خوبهایش معمولا با یک ایمیل و تلفن می‌‌آیند. بد‌ها را هم باید زود فراموش کرد و به روزمرگی سپرد.  

 

نوشته شده توسط محمد در 23:44 |  لینک ثابت   • 

2009/7/3

زیدان و دوستان

پنجشنبه هفته پیش تیم زیدان و دوستان اومده بودند با تیم ستارگان تورنتو بازی کنند. از بین دوستان زیدان من فقط مارتین پالرمو رو میشناختم. بقیشون در حد شموشک بودند. برای من که جدی‌ترین چیزی که تو زندگی‌ دنبال می‌کنم فوتباله، هیجان داشت. دو سال پیش بود تقریبا که با البرز رفتیم یک فیلمی تو سینما دیدیم که موضوع فیلم این بود که یک دوربین ۹۰ دقیقه زوم کرده بود روی زیدان توی یک بازی و فقط حرکات اون رو می‌ دیدیم. اونجا شاید تو ۸۰ دقیقه (دقیقه ۸۰ اخراج شد)، ۱۰-۱۵ بار توپ بهش رسید و از این ۱۰-۱۵ بار ۳-۴ تا حرکت قشنگ کرد و یکیش هم دادن پاس گل بود. 

این بازی اصلا حس و حال بازی جدی نداشت ولی‌ باز هم چند تا پاس خیلی‌ قشنگ داد ولی‌ جالبترین چیزی که تو بازیش میشه دید اینه که خیلی‌ کم پیش میاد که توپ بیشتر از ۳-۴ ثانیه پیشش باشه. حرکاتش منو یاد بازی کاپیتان دائی میندازه به خصوص وقتی‌ که بازی با پای کاپیتان رو یادم میاد! البته این بازی بیشتر از خودش حاشیه هاش جالب بود. اولا دیدن داوری با حدود ۲۰۰ کیلو وزن که داشت یک بازی قبل این مسابقه رو سوت می‌‌زد. دوما تکنولوژی بسیار پیشرفته این استادیوم که یکی‌ از مدرنترین استادیوم‌های فوتبال در کاناداست. توی عکسهای پایین تابلو‌های تعویض رو ببینید، در حد لیگ دست ۲ خودمونه. سوما هم اینکه غیر از زیدان اصلی‌ یک زیدانی جلوی ما نشسته بود که حواس من و بخصوص آراز، بیشتر از زیدان تو زمین به اون بود. این دپ زدن ما وقتی‌ بیشتر شد که قیافه پسری که بغل دستش بود رو می‌‌دیدیم! قابل بیان نیست. باید خودتون می‌‌دیدید، شما هم دپ می‌‌زدین!       

 

نوشته شده توسط محمد در 0:22 |  لینک ثابت   • 

2009/6/24

درسی‌ که من گرفتم

این روزها با اینکه بیشتر وقت ما اینور آبیها، به خاطر سرعت اینترنت، صرف شده در فیس‌بوک و یوتیوب و بالاترین، فرصتی هم شده تا نظر‌های متفاوت را بیشتر بشنویم. نظراتی سیاسی در بازه ای‌ وسیع، از کسانی‌ که هنوز دنبال برگشتن تاج و تخت هستند تا دوستانی که به نظر من چشمهایشان را می‌‌بندند به روی بسیاری از اتفاقات اخیر. تنها درسی‌ که گرفتم از این تبادل نظر‌ها این بوده که از این به بعد وقت خودم را نگذارم برای مطرح کردن و شاید قبولاندن نظرات خودم به هیچ گروهی. یاد گرفتم که بشنوم، تحلیل کنم ولی‌ خیلی‌ خودم را خسته نکنم برای اثبات یا انکار مطالبی که اصولاً این مسائل نه قابل اثبات است نه قابل انکار. چه حرفی‌ مانده که بزنم با کسانی‌ که می‌‌خواهند ۳۰ سال به عقب برگردند چون شهامت ندارند که قبول کنند چیزی که از آن ۳۰ سال است دفاع می‌‌کنند، راه حل نیست. همینطور چه حرفی‌ مانده که بزنم با دوستانی که هنوز باور نمی‌‌کنند که متاسفانه دروغ در بین اغلب حاکمان فعلی نهادینه شده و هنوز وقتی‌ استدلال می‌‌کنند دم روباه را شاهد می‌‌آورند و استناد به مراجعی می‌‌کنند که صلاحیتشان زیر سوال است. به نظرم مشکل اصلی‌ تعصب است. خودمان را حق می‌‌بینیم  و بقیه را باطل. اول، حرف طرف را کامل گوش نمی‌‌دهیم. سعی‌ می‌کنیم همه حرف طرف مقابل را رد کنیم.

یادمان باشد که اگر چشم به روی حقیقت بستیم، حتی با حسن نیت، حقیقت از بین نمی‌‌رود. می‌‌ماند و مدام از جاهای مختلف سرک می‌‌کشد تا یک روز به خود بیاییم و آنقدر واقعیت را در تناقض ببینیم با مسائلی‌ که روی آن تعصب داریم که بالاخره تسلیم شویم. خوش به حل کسی‌ که زودتر به خودش بیاید. 

 

نوشته شده توسط محمد در 0:7 |  لینک ثابت   •