2009/5/21
در انتظار کوزه
دیگه دلم نمیآمد تا از نویسنده "خانوم" کتاب هست، دست به چیز دیگهای بزنم. "از دل گریخته ها"، "ضد یادها"، "دربند اما سبز". تا نوبت رسید به "پس از ۱۱ سپتامبر" که به نظرم خیلی کتاب جالبیه. مجموعه مقالاتی در اوج اعتدال و میانه روی. بعدیش هم "امینه" بود. داستانی واقعی ولی باور نکردنی که بسیاری از اتفاقات تاریخ ایران رو مربوط میکرد به زنی به اسم امینه که مادر بزرگ آقا محمد خان بوده. آخرین کتاب هم "۲۷۵ روز بازرگان" بود، که خیلی ازش چیز یاد گرفتم. این آخری که تمام شد، بعدش هر کتابی دستم میگیرم شبی یک صفحه یا حتی کمتر که میخوانم خسته میشم. معتاد شدم یک جورایی به نوشتههای بهنود. "کوزه بشکسته" هم که هنوز نرسیده.
2009/5/14
انتخابات ۲
چهار سال پیش، در دور اول انتخابات که به "مرد همیشه در قدرت" رای دادم، خوشحال و خندان ناهار خانه یکی از دوستهایم بودم. حرف انتخابات شد و پدر این دوستمون جوری نگاهم کرد که "رفته رای داده، شیطونه میگه از خونه بندازمش بیرون!"
هفته بعد دوباره رفتیم و رای دادیم و فردا صبحش اسم دکتر به عنوان رئیس جمهوری اعلام شد. این بار پدر خودمون یک گردش ۱۸۰ درجهای کرد و با عموی عزیزمون حرف این بود که حالا که همه ارکان مملکت دست یک جناح افتاده، کارها بهتر پیش میره و کار شکنی کمتر میشه و برای ماندن در قدرت خودشون هم که شده به مردم میرسند و راستیها طرفدار اقتصاد بازار هستند و ...
حالا بعد ۴ سال فکر کنم هم از تعداد تحریم کنندهها کم شده، هم این نظریه که مملکت دست یک جناح باشه بهتره، ثابت شده که درست نیست. اگر بخواهم به این دولت نمرهای بدم، کمترین نمره میرسه به همون اقتصاد و بیشترین میرسه به بعضی سیاستهای خارجی.
کاش خاتمی مانده بود. اونوقت تصمیم گیری برای من و امثال من راحت تر بود. الان کفه ترازو بین دو تا به اصطلاح اصلاح طلب، که من یکی رو اصلاح طلب نمیدونم، خیلی فرقی نمیکنه. یکی حمایت اکثریت گروههای سیاسی رو داره، یکی آدمهای مهمتری دور و برش هستند. یکی سیاست مدار تره، یکی صادق تر و با مشاوران قوی تر. یکی آلودگی اقتصادی کمتر داره، یکی در کارهای سیاسی شفاف تر بوده. من که کلا دومی رو بیشتر میپسندم. هر چه هست این جمله "مرد همیشه در قدرت" که چند هفته پیش گفت درسته که "اگر مردم رای ندهند، بالاخره که یک اقلیتی رای میدهند و اسم کسی که موافقش نیستیم از صندوق بیرون میآید". این روزها این جمله رو تبلیغاتی ترش کردند و روی فیسبوک گذاشتند.

2009/5/11
بیخیال
پیش اومده براتون که از دست یکی فرار کنید ولی طرف ول نکنه؟! فقط کم مونده برگردین تو روش بگین که بابا مارو بیخیال شو! میترسم این رو هم بگم ولی باز هم فایدهای نداشته باشه! بعضی وقتها بهترین کار تسلیم شدنه! به قول معروف چاره ای نیست. دو تا از این آدمها در حال حاضر موجود هستند!
2009/5/9
این وقت سال
این وقتهای سال که میشه، تازه اینجا بوی بهار تو هوا میپیچه. بعضی روزها بوی شرجی، انگار که رفتی شمال، ویلای رضا اینا و دم در نگهبان راهمون نمیده و همون لحظه تهدیدش میکنیم که به خاطر این کار اخراج میشه. چمنها رو که کوتاه میکنند، بوی این چمنها که به مشام میرسه، خوشت میاد. نه اینکه، خدای نکرده از علف و چمن خوشت بیاد، میفهمی تابستون داره میرسه. دیگه مجبور نیستی داری میری بیرون، هوا رو چک کنی، ببینی چند تا تیکه باید لباس بپوشی. ماشینها convertible میشن. به قول محسن داداش خانومهای مهربون هم convertible میشن. این وقت سال که میشه، دلت پر میزنه برای مسافرت. نه اینکه زمستون نمیرفتی، ولی الان اصلا یه حس دیگه داری. به خصوص که میشنوی بساط فوتبال به راه افتاده و تو نیستی! این وقت سال که میشه، زنگ میزنی به خانوم فرناز توی آژانس مسافرتی که پایین خیابون aylmer بود، که بلیط امسال ما رو بفرست بیاد بی زحمت. بعد با دوستهایت در تهران حرف میزنی که ما داریم میآییم! این موقع سال بیشتر روزها خوشحالی. امروز من خیلی خوشحالم.

2009/5/7
همین جوری
این سه سری مستند بی بی سی در مورد ایران و غرب رو تا حالا چند بار دیده ام. نکته زیاد داره. یک چیز جالبش، رمزگشایی از جملات سیاستمدار هاست. به خصوص وقتهایی که مثل ایران و آمریکا رابطه مستقیم ندارند، از هر کلمه و هر فعلی باید یک برداشتی کرد. داشتم مقایسه میکردم ببینم، چقدر میتونم مثل سیاستمدارها حرف بزنم، هیچی. هروقت خواستم، یک چیزی رو غیر مستقیم بگم، یا خیلی تابلو شده، یا طرف منظور اصلی رو نفهمیده. همیشه از شیوه صریح یا همون لری خودمون استفاده کردم. یا حرفم رو نزدم، یا اگه زدم، صاف و پوست کنده گفتم. در هر موردی. منطقی، مالی، عاطفی. در مقابل هم انتظار دارم، حرف رو صریح بشنوم. باز هم در هر موردی. البته چون بقیه مثل من فکر نمیکنند، اکثر وقتها میفهمم که طرف داره قضیه رو میپیچونه. جالب اینجاست که فکر هم میکنند که شنونده نمیفهمه. این رو یکبار به یکی از دوستهایم گفتم، اگه میبینی که کسی جواب کاری رو اونجور که لازمه نمیده، یا براش مهم نیست، یا منافعش ایجاب میکنه، این نیست که نمیفهمه. این هم به قول آقای ابطحی همین جوری!
2009/5/4
کلاس اول
برای من که مهد کودک و آمادگی نرفته بودم، اول مهر سال ۱۳۶۷ اولین روزی بود که چند ساعتی رو دور از خانه بودم. دبستان شرف، خیابان دستور با چشمهای گریان. هنوز یادم هست، کلاس ۱/۱ بودم. کلی آدم جدید. که الان فقط دو نفرشون رو میدونم کجا هستند. اصلا معنی صف و از جلو نظام و خبردار رو هم که نمیفهمیدیم. سر کلاس که رفتیم، یک خانمی آمد و گفت که اسمش حمزه پوره. شد خانوم حمزه پور. مهربون بود. مثل همه معلمهای کلاس اول. الان که فکر میکنم چقدر سخته. با یه مشت آدم به معنی واقعی لوس سر و کله زدن و عصبانی نشدن! خیلی سال بعد، دخترش با خواهرم دوست شد و حالا از راه فیسبوک عکس خانوم حمزه پور رو دوباره دیدم. به نظرم با نوه اش. هر کجا هست خدایا به سلامت دارش.

2009/5/2
نقاب
چند روزی بود که این مطلب هادی رو خوانده بودم و میخواستم در موردش بنویسم. البته نه در مورد مطلب اصلی. صحبتم با اون جایی هست که در مورد کارهای بچه نابغه ها نوشته.
با هادی موافقم که "گیر افه نباشید" و میخواهم اضافه کنم که گیر هیچ چیزی نباید بود. گیر کول بودن و پرزنتیشن (که به نظرم واسه هادی یکی از مهمترین کارهاست) دقیقه نود درست کردن هم نباید بود. اینها هم یک روزی از مد میفته. یک چیز هست که هیچوقت از مد نمیفته. اینکه آدم خودش باشه. هر چقدر هم آدم تلاش کنه که آدم دیگهای خودشو نشون بده، چون خشت اولشو ،که همون عدم صداقته، کج گذاشته، نتیجهای عایدش نمیشه. آخه تا کی میشه بازیگر بود؟ شب که میخواهی بخوابی اگه همون تابلویی که آراز میگه بالا سرت باشه، که تابلو همون وجدان آدمه، بهش چی میگی؟ به اون هم میشه کلک زد؟ یک بار هم نوشتم که آرامش درونی آدم نه خریدنیست نه فروختنی. ارزش این رو هم داره که به خاطرش از خیلی چیزهای دیگه بگذری.
تحمل اینجور آدمها که قسمت بازیگریشون زیاده و روز به روز زیاد تر میشه، سخته. برای من که سخته.
2009/4/28
جنس حرف
میگن حرفی که از دل برآید، بر دل نشیند. نمیدونم، اگه حرفی به دل نشست، آیا از دل بر آمده بوده یا نه. اگه با قوانین ریاضی نگاهش کنی، نه لزوما. ولی مگه میشه کار دل رو با ریاضی یکی دونست؟ ریاضی با همه سختیهاش یه خوبی داره، اگه تو اشتباه نکنی، جواب میگیری...
2009/4/25
کاش سوم شویم
سه شنبه شب بود که آلارم موبایل را گذاشتم برای ساعت ۷ که بازی استقلال وام صلال را مستقیم ببینم. راستش ته دلم خیلی شانسی به تیم ژنرال نمیدادم. ولی باز هم با اشتیاق بیدار شدم و دیدم و ناراحت شدم. بحث حرفهای نبودن، عدم مدیریت صحیح، عدم برنامه ریزی بلند مدت و ... تکراری شده و همه از حفظ هستیم. دلیل اصلی آن هم دولتی بودن فوتبال است. مدیران، حتی اگر مدیران خوبی هم باشند، دلشان برای پول نفت که نسوخته. خرج میکنند، اگر نتیجه نداد باز هم خرج میکنند. درآمدی در کار نیست. ولی چیزی که این روزها بیشتر از همیشه به چشم میآید استفاده از فوتبال برای بیشتر مطرح شدن و تبلیغ دولت است.
از روزی که امیر خان قلعه نوعی از مربی گری تیم ملی برکنار شد و به خاطر نقش دولت در این برکناری چند روزی فوتبال ایران تعلیق شد، حضور دولت در این عرصه بیشتر به چشمها آمد. کار به جایی رسید که رئیس سازمان ورزش، که از نظر کاری که با مادر ورزش کرده به درستی لقب پدر ورزش را گرفته، خودش کاندیدای ریاست فدراسیون فوتبال شد. مثل اینکه رئیس یک سازمان کاندیدای پست مدیر کلی زیر مجموعه خود شود. ۷-۸ ماه جدال دولت و نمایندگان کنفدراسیون آسیا و بعد از آن رسیدن علی دائی، که جزو کاندیداهای مطرح شده نبود، به مربی گری نشانه عدم شفافیت و در نتیجه عدم کارآمدی فدراسیون بود. علی دائی را هم که هزار و یک افسانه از ارتباطش با قدرت میگفتند به محض اینکه لازم شد قربانیاش کردند. بازی را باخته بود که آقای رئیس جمهوری از نزدیک دیده بود. البته ایشان هم به نظرم فوتبال را با مجلس عروسی اشتباه گرفته بودند و از وسطش آمدند. بعد از علی دائی چه کسی بهتر از حاج مایلی کهن. مربی متدین و ارزشی. حیف که اینبار خود مربی جنبه مربی شدن نداشت. چشمش را بست و دهانش را باز کرد. باز هم بودنش هزینه داشت. پس حمایتها قطع شد و استعفایی که بعدا خود حاجی مدعی شد همچین قصدی نداشته پذیرفته شد. به نظرم افشین قطبی را خود فدراسیون انتخاب کرد. بدون مشورت با دولت. برای همین هم اینبار انتخابش سریع بود و بدون تایید و تکذیب. یک انتخاب فوتبالی. دیروز هم روی دست مردمی که فوتبال را دوست دارند برگشت به ایران.
حالا کار امپراطور هم سخت است هم آسان. بردنش به جام جهانی سخت است. نبردنش، هم آسان است و هم بهانههایش موجود. نگاه که کردم به تاریخ بازیهای باقیمانده ایران، آرزو کردم که ای کاش به عنوان تیم دوم صعود نکنیم تا این پیروزی را هم مصادره نکنند. بشویم تیم سوم و بعد صعود کنیم. البته شانسمان برای دوم شدن خیلی هم زیاد نیست. خلاصه اینکه حالا حالاها کار داریم. دولت و دولتهای بعدی هم همین کارها را خواهند کرد. نه اینکه حسن نیت ندارند، دارند ولی تجربه ندارند و درس نمیگیرند. مثل ما که باز هم ساعت را کوک میکنیم و بازیها را می بینیم و همین حرفها را میزنیم.
2009/4/23
صبحانه
از وقتی یادم هست، صبحانه خوردن را دوست داشتم. البته نه اینکه ناهار خوردن را دوست نداشته ام، ولی اون نان و کره و پنیر و مربا یک مزه دیگری داشته. یادش بخیر، ایران که بودم چه وقتی مدرسه میرفتم و چه وقتی دانشگاه، صبح که از خواب پا میشدم، صبحانه آماده روی میز بود. چای رو هم حتما باید شیرین میخوردم. از وقتی آمدم کانادا، دیگر از صبحانه آماده خبری نیست. خودم باید درست کنم. ولی هنوز هم اصلیترین وعده غذاییم همان صبحانه مانده. جای نان سنگک و تافتون و بربری را bagel گرفته، که طبعا باید ساده باشد یا حداکثر کنجدی و انصافا هم چیز خوشمزه ایست. نمیدانم چرا در ایران نداریم. جای چای شیرین را هم یک لیوان قهوه، آن هم توی لیوان مورد علاقه ام گرفته. چند وقتی هم بود که مشکل پیدا کردن مربای خوب داشتم که خدا را شکر این مشکل هم برطرف شد. نمیفهمم این پکتین چیه که به اکثر مرباها میزنند. دیدم الن هر روز غذایی که میخورد را عکسش رو میاندازد، گفتم چرا من نکنم؟
با توجه به درخواست خوانندگان، قسمت داستان نویسی رو گسترش خواهم داد، و به زودی در مورد فوتبال هم خواهم نوشت. کلا هم میخواهم وقتش را بیشتر کنم!


