2009/4/19
آن چشمهای طوسی
خیلی وقت پیش، خانوادهای بودند با ۱۲ بچه. ۶ پسر و ۶ دختر. بزرگترینشان اسمش جمیله بود و اختلاف سنی بین جمیله و کوچکترین حدود ۳۰ سال. با اینکه در روزگاری که زندگی میکردند، دخترها خیلی محدودیت داشتند این یکی در خانواده استثنا بود. بعدها برای بقیه تعریف کرده بود که وقتی بچه بوده، غذایش را میداده به نانوا که میآمده در خانه نان بپزد و در مقابلش چپق نانوا را میگرفته و میکشیده. خواهرهایش را دور از چشم پدرشان میبرده سینما و خلاصه زیاد اهل قید و بند جامعه آنروز نبوده. تعریف میکرد که سر کلاس معلم مداد را در دست راستش میگذاشته و به زور وادارش میکرده با اینکه چپ دست بوده با دست راست بنویسد. وقتی بزرگ شده بود، با دست راست مینوشت ولی با دست چپ گلدوزی میکرد و کدو و بادمجان را پوست میگرفت. چون بزرگتر از همه بود، زودتر از بقیه خواهرها و برادرهایش ازدواج کرد. بعد نوبت به یکی از برادرها رسید که ازدواج کند و حاصل ازدواجش شد سه تا پسر. یک روز خبر آوردند که این برادر توی راه ماشینش چپ کرده و کشته شده. همه فامیل فهمیدند جز پسر کوچکش که از او مخفی کردند و مثل فیلمهای امروزی، برایش داستان گفتند که پدرت رفته مسافرت و هر ماه یکبار نامهای نوشتند از طرف پدر و برای بچه خواندند. چند سال بعد حقیقت روشن شد. از بین خواهرها و برادرهای دیگر، دو برادر و یک خواهر ازدواج میکنند میماند دو پسر و چهار دختر. یکی از این پسرها که درسش هم خوب بوده، جذب فوتبال میشود و طرفدار تیم تاج. بعدها همه فامیل خاطراتش با پرویز دهداری را از حفظ بودند. مثل خاطرات جنگ کازرون در دائی جان ناپلئون. اینهایی که ازدواج نکردند به اضافه زن و بچههای برادری که تصادف کرده بود، همگی با هم در یک خانه قدیمی و بزرگ زندگی میکردند. خانه ای دو طبقه و در هر طبقه ۴-۵ اتاق با حیاطی بزرگ که حوض آبی بزرگ در وسطش داشت. جمیله هم با شوهرش در خانه ای در همسایگی اینها زندگی میکرد. بچههای جمیله بزرگ شده بودند و از هر کدام دو نوه داشت. دو تا از نوهها هر روز چند ساعتی را پیش مادربزرگ بودند و چشم به در که هر روز سر ساعت یک بابا بزرگ با نان سنگک تازه از راه برسد. این زندگی ادامه داشت تا وقتی شوهر جمیله مریض شد و خیلی دوام نیاورد. یکی از برادرهایش هم فوت کرد. تا حالا جمیله مرگ شوهر و دو برادر را دیده بود.
چند سال بعد که گرد پیری کامل روی موهایش نشسته بود و پشتش هم خم شده بود، بالاخره برادرها و خواهرهای باقیمانده سر تقسیم ارثیه پدری (۴۰ سال پیش) توافق کردند و خانهای گرفت نزدیک خانه یکی از بچه هایش. داشت آرام زندگی میکرد که خبر آوردند که عروسش و یکی از نوههایش در تصادف رانندگی کشته شده اند و پسرش و یک نوه دیگرش مانده اند. پشتش بیشتر خم شد. پسر و نوه آمدند خانه مادر. از جوانی از یک چیز بدش میآمد و آن افتادن و بلند نشدن بود. نیفتاد و بلند شد. هنوز با اینکه ۸۵ سالش بود خانه را اداره میکرد. نصیحتش به همه این بود که از زندگی لذت ببرند، با همه سختی هایش. ۴-۵ سال بعد به فاصله ۴ ماه سه برادر دیگرش هم رفتند. توان رفتن به مراسم را نداشت. ژاکتی سیاه داشت که هر بار آن را به تن میکرد و فامیل میآمدند و میدیدنش. با اینکه هنوز هم به قول هایده به غم زمونه میخندید، ولی خسته شده بود. انگیزهای برای ماندن نداشت. میگفت اگر بمانم، هر چند وقت یکبار آن ژاکت را باید از بقچه لباسها بیرون بیاورم و بپوشم. صبح یک روز تابستانی رفت. از آن ۱۲ پسر و دختر مانده بودند یک پسر و پنج دختر. اینبار آنها ژاکت مشکی را پوشیدند. یکی از نوههایش هم خیلی دوام نیاورد و همسایه مادربزرگ شد. بعد از او نوبت به یکی از خواهرها رسید که با هفت هزار سالگان همسفر شود. با خودم فکر میکردم، اگر بود آیا بعد از رفتن نوه و خواهرش هم آن لبخند همیشگی روی لبهایش می ماند؟ رفت ولی بدجنس نگفت که در نبودنش چقدر دلمان برای آن چشمهای طوسیش تنگ میشود. چند روز است که خیلی به یادشم. یادش بخیر، جمیله مادربزرگم بود.
2009/4/17
حرف مردم
چند وقتی هست که دیگه حرف این و اون برایم مهم نیست. نه اینکه قبلا خیلی برایم مهم بود، ولی سعی میکردم یک جاهایی از بقیه کم نیاورم، یک جاهایی به دل خیلیها راه بیام، یک جاهایی کوتاه بیام، و ... به هر حال اون هم تجربهای بود. ولی اون مثل معروف که یک پدر و پسری با خرشون داشتن میرفتن طرف شهر واقعا درسته. میخواهم سعی کنم با کسی مسابقه ندهم که مجبور باشم کم نیاورم. لزومی هم نداره، اگر ارزششو نداشته باشه، با دل هر کسی راه بیام و حرفم را نزنم. حالا این حرف میتونه بعضی وقتها تند به نظر بیاد. قسمت سختش اینه که من هم نباید از خیلیها انتظار داشته باشم و سخت تر از اون، نباید در موردشون قضاوت کنم. فکر کنم زندگی، اینجوری خوشایند تر باشه. البته برای آنهایی که خیلی برای حرف مردم زندگی نمیکنند.
2009/4/11
خوشبختی
این چند جمله از یکی از کتابهای بهنود را هر جا که میشده، نوشته ام:
"بعضی تنها موفقیت نیست که آرام و رام و مهربانشان میدارد، بلکه از آنها بوی خوشبختی به مشام میرسد و عطر سعادت میپراکنند. اینان در نظرم گذشته ای سبز، خانهای گرم و همدلی همراز دارند."
خیلی این جملهها را دوست دارم. اگر خوشبختی برای من، به قول دکتر اشجعی، یک شابلون باشه از صفر تا صد، این جمله وصف حال آدمهای نود به بالاست. طبعا سعی میکنم با آدمهایی دوست بشم که با این متر و معیار بیشتر همخوانی داشته باشند.
خوشبختانه چند نفر را میشناسم و جزو دوستهای من هستند که این سه پارامتر، گذشته سبز، خانه گرم و همدل همراز را دارند و حتی با دیدنشان هم میشود فهمید که آدمهای خوشبختی هستند. حرف زدن با اینها، کمترین خاصیتش این است که حتی برای چند دقیقه، آدم همه چیز را خوب میبیند. هفته پیش روز سیزده بدر، تولد یکی از اینها بود که زنگ زدم و چند دقیقهای از اینور و اونور و از خودمون گفتیم. سعی کردم هفته پیش این چیزها رو بنویسم بعلاوه خیلی چیزهای دیگه، که نشد.

2009/4/4
بهار جواهری
دو تا مطلب. اول از خوبش شروع کنم. همونجور که مقداد برای پست قبلی کامنت داد و توی فیسبوک هم عکسش رو دیدیم، احمد آقای جواهری تبدیل به "بابا احمد" شد. اولین بار احمد رو وقتی دیدم که رفته بودم دفتر دکتر اصفهانیان، یادم نیست برای چه کاری. ترم بعدش شد حل تمرین درس موتور ما. و از اونجا دیگه دوست شدیم. یک خاطره ای که ازش دارم و هیچ وقت یادم نمیره مال وقتیه که رفته بودیم رستوران مارتین، پیتزا رو زده بودیم توی رگ و در حل لیس زدن آب نبات چوبی بعد ناهار بودیم که حرف از این شد که چقدر به آینده فکر میکنیم. جوابی که داد هنوز توی گوشمه. گفت من خیلی واسه آینده برنامه ریزی نمیکنم. اون روز حرفش واسم عجیب بود ولی امروز اگه یک نفر همین سوال رو از من بکنه، یک چیزی تو همین مایهها جوابشو میدم. البته نمیدونم الان جواب احمد فرقی کرده یا نه. اسم دخترش هم بهار هستش. مبارک باشه.
نمیخواستم فعلا در مورد فوتبال بنویسم. به خصوص اینکه نظرات من با اکثریت کاملا متضاد هستش. فقط چند جمله. برنامه نود هفته پیش رو میدیدم. اگه امکانش هست که ببینید و ندیدید، ببینید. آقای حاج رضایی که من به عنوان بهترین کارشناس فوتبال ایران میشناسمش، (یک دلیلش البته اینه که طرفدار فوتبال انگلیسه!) حرفهای قشنگی زد. گفت که در شرایط فعلی دفاع از علی دائی سخت هستش ولی برکناری ایشون از نظر فوتبالی توجیه نداشت. و توضیح داد که این برکناری برای فرار کردن مدیران از دست انتقادها بوده و نمایشی برای مردم که دنبال مقصر میگشتند. و برای اینکه پیغامش کامل بشه، حتی به قول خودش خط قرمزها رو رد کرد و تقصیر رو انداخت به گردن سازمان تربیت بدنی نه فدراسیون که ظاهرا مستقل از دولت هستش. اونهایی که توی ایران هستید! یکجوری به گوش کاپیتان دائی برسونید این حمایتهای من رو!
2009/4/2
...
چند نفری هستند که اثر مستقیم داشته اند روی جهت زندگی من. یکیشون دکتر اصفهانیان بوده که اگر باهاش آشنا نشده بودم، خیلی چیزها با الان متفاوت بود. دو روز پیش خبر رسید که پدرش فوت کرده، ظاهرا بعد از نزدیک به یک سال بیماری. این اولین خبر از این نوع در سال جدید بود. خدا بیامرزدش. هنوز نتونستم زنگ بزنم. آخه چی میشه گفت؟!

2009/3/29
کاپیتان ۲
اگر فوتبال حرفهای باشه، اونوقت این احساس من دیگه موردی نداره. ولی واقعا فوتبال ما حرفهای شده؟ از وقتی من یادمه، هر وقت یکی دو تا بازیکن تیم آماده بودند، ایران نتیجه میگرفته. اگر هم آماده نبودند، از کار تیمی چیزی عاید ایران نمیشده. فقط توی ۳-۴ سالی که برانکو مربی بود، فوتبال ملی تاکتیک مشخص داشت. بعد از برانکو برگشتیم سر خونه اول. چون لیگ حرفهای نداریم، این خانه از پایبست ویران است. کافیه یک بار برنامه ۹۰ رو دیده باشیم. با این وضعیت هرج و مرج در لیگ و افتادن تیمها در دست کسانی که نه فوتبال رو میشناسند نه مدیریت رو، چه انتظاری از تیم ملی باید داشت؟ مربی تیمهای ملی در همه جای دنیا، وقت این رو ندارند که به بازیکنها الفبا رو یاد بدهند. قبل از هر بازی ۳ روز تمرین میکنند و با هم هماهنگ میشوند. حالا اگه جای کاپیتان، امپراطور، ژنرال، یا هر کس دیگهای بود خیلی فرقی میکرد؟
وقتی آقای کریمی برای اومدن به تیم ملی ناز میکنه، با کی داره لجبازی میکنه؟هنوز این رو نمیدونه، که بزرگترین بازیکنهای دنیا هم همچین کار مسخرهای نمیکنن! بیشترین منفعت رفتن به جام جهانی برای بازیکن هاست که همه دنیا بازیشون رو میبینیند. ولی علی کریمی که دیگه احتیاجی به شناخته شدن نداره!
به هر حال کاپیتان رفت یا بهتره بگم بردنش. نامردیه که همه چیز رو گردن اون بندازیم. یکی از کارهایی که کرد و کم گفته شد، آوردن بازیکنهایی به تیم بوده که از دل لیگ بیرون آمدند و اسمشون قبلا اصلا شنیده نمیشد. تعصب و غیرتش هم روی تیم همون تعصب آشنای زمان بازیکنیش بود. این رو از "یا زهرا"ای که بعد گل به عربستان گفت میشد دید. به نظرم اونقدر سهم توی فوتبال داره، اونقدر اسمش بزرگ هست و اونقدر از فوتبال میفهمه که در آیندهای نه چندان دور، دوباره فوتبال میره سراغ کاپیتان.
2009/3/24
یک سال گذشت
حالا در مورد خوانندگان. بعضیها بهشون میگی برو کامنت بده، با کمال پر رویی، میگن نمیدم. بعضیها قبلا با ۲۰ تا اسم کامنت میدادن، الان دیگه ازشون هیچ خبری نیست. بعضیها سرشون شلوغه، هر از گاهی نظر میدن. بعضیها وقتی واقعا نظر داشته باشن نظر میدن. بعضیها الکی میگن نظر میدیم، ولی میپیچونن. بعضیها تا نری تو وبلاگشون نظر ندی نمیان چیزی بنویسن. این وسط دو نفر همیشه و در همه حال پشتیبان بلاگ بودن که مدیریت وبلاگ ازشون سپاسگزاره! این هم عکسی از این دو نفر که ۲ سال پیش همین موقعها خونه البرز گرفتیم.


