2009/3/16
۸۷
چند روز دیگه ۸۷ هم تموم میشه. نمیدونم چرا این طرف خیلی زودتر میگذره، شاید چون سرم گرمتره. با اینکه خیلی سال پر حادثهای نبود، ولی چند تا چیز داشت که یادم میمونه. غیر منتظرهترین خبر، که از نوع بدش بود، تصادف پسر داییم بود. هنوز هم باور کردنش برام ساخته. خبر عقد یکی از دوستهام، امیر، این آخر سال رو برام متفاوت کرد. دومین نفر از اکیپ دبیرستان بود که رفت خونه بخت. سومیش هم شاید دور نباشه. هر کجا هست خدایا به سلامت دارش. بهترین لحظات ۸۷ اونهایی بود که همصحبت بودم با اونهایی که بارها اینجا نوشتم دوستشون دارم. یک ماهی ایران بودم، تهران. و دلم باز داره پر میکشه واسش. هم بخاطر شهرش، هم بخاطر آدمهاش. هزاری هم که اینوریها با گوشه و کنایه بگن حیف نیست تابستون اینجا رو ول کنی بری. از نظر زندگی و کار و درس که ۲۰ سالی هست که کار اصلی ماست، به جز همین امتحان هفته پیش، اتفاق خاصی نیفتاد. البته این وسط از دست یکی شاکیم که سر فرصت مینویسم. آدمهای جدیدی شناختم و دیدم وقتی نمیشه عمق بعضی دوستیها رو زیاد کرد، باید دایره رو بزرگتر کرد. دوری و دوستی رو یاد گرفتم و تمرین میکنم. خیلی از روزها بود که توی راه شاید بیخودی میخندیدم. البته بیخودی نبود ولی دلیلش فقط برای خودم توجیه داشت. چند روزی هم بود که هیچ کس رو نداشتم دو کلمه باهاش حرف بزنم. محرمها یا نامحرم شده بودند یا اونقدر دور بودند که به خودم اجازه نمیدادم فکرشون رو مشغول کنم. فقط اینجا بود که حرفم را مینوشتم. بیشتر چیزهایی که دوست داشتم مینوشتم، نه واقعیتها را. خوب و بد گذشت و ۲۷ سالگی هم به نصف خودش رسید. مهمترین درسی که گرفتم این بود که با غیر از چند نفر، حرف را فقط برای ۵-۶ ثانیه مضمضه کنم بعد بزنم. چون در قبالش مسئولم. مهمترین آرزویی که برای سال جدید دارم، کنار آمدن بیشتر با واقعیت هاست یا به قول اهل سیاست، عملگرایی بیشتر. به نظر سال پر حادثهای میرسه. "حول حالنا الی احسن الحال". عید همگی مبارک!
2009/3/8
حرفهای آقای مربی
چند وقت پیش جناب مایلی کهن در جواب سوال یک خبرنگار که پرسیده بود، "شما از وقتی تیم سایپا را تحویل گرفته اید نتایج خوبی داشته اید، علت موفقیت چیست؟" بعد از یکی دو دقیقه سکوت و بغض و گریه فرمودند: "من که کارهای نیستم. هر چه بوده، لطف خودش بوده". این ادبیات البته تازه نیست و حتی در بحث درست کردن خمیر پیتزا هم وارد شده که اگر با وضو درست شود، خمیر بهتری خواهیم داشت.
اعتراض من به گریه آقای مربی نیست. از بغض کردنش مشخص بود که این گریه ساختگی نیست. اعتراض من به حرف بعدش است. سطح لطف خدا را اینقدر پایین میآوریم که فقط محدود به تیم سایپا میشود و نه شامل حال همه. انگار که لطف خدا سهمیه بندیست و هر تیم به اندازه ایمانش سهم میبرد. نه آقای مربی! کاش ایمانی را که مطمئنم به خدا دارید، با همان گریهها نشان میدادید، نه اینکه آن را اینطور بلند فریاد میزدید! ایمان به لطف خدا از جنس چیزهایی نیست که با گفتن بتوان آن را تبلیغ کرد. حرف دل است و ابزار تبلیغ آن گفتن نیست، عمل کردن است. موفقیت یا عدم موفقیت تیم شما به خاطر عملکرد شماست و ایمان به خدا سطحش با سطح عملکرد شما یکی نیست که بتوانید جایشان را عوض کنید. این دو در عرض هم نیستند، در طول هم هستند. ایمان به "لطف خودش" باعث اعتماد به نفس میشود ولی حذف کردن اثر خود انسان از این وسط، با اینکه در نگاه اول جذاب است، در دراز مدت به ضرر اخلاق و انسانهای با اخلاق است. اگر هم منظورتان از این حرف، چیزی غیر از بیان کردن ایمان بوده که
در میخانه ببستند خدایا مپسند که در خانه تزویر و ریا بگشایند
یک جوری نوشتم انگار که آقای مربی اینجا را میخواند! حالا بجاش شما نظر بدهید.
2009/3/6
کجا میمانیم؟
تقریبا هر بار که میروم ایران، سوالی که از همه بیشتر باید جواب بدم اینه: " ایشالا بعد درس میای ایران یا نه؟" البته دیگه یاد گرفتم چطوری جواب بدم که هم جواب طرف رو داده باشم، هم اینکه نگفته باشم کجا میخواهم بمونم. ولی وقتی با خودم خلوت میکنم و وقتی این سوال رو از خودم میپرسم چی؟ صاف و پوست کنده، من میخواهم جایی بمانم و جایی باشم در کنار آنهایی که دلشان برایم تنگ است و دلم برایشان همیشه تنگ است. هم صحبتهایی میخواهم که وقتی نگاهشون میکنم، احساسشان را بفهمم. حرف را بشود بدون صافی بهشون گفت. کاری که با غیر از چند نفر من ازش عاجزم. این چیزیست که دلم میخواهد. ولی حیف که روزگار با دل ما هماهنگ نمیکنه و آدم رو جایی نگه میداره که احساس آسایش بیشتری میکنه. خوش بحال آنها که دل و سرنوشتشون یکجاست. یا آرامش رو باید آورد جایی که آسایش هست، یا برعکس. حالا اگر روزگار نخواهد با ما کنار بیاید، باید بگم نمیدانم ما کجا میمانیم.
2009/3/2
مهمان
مامان بزرگ بابام، که ما بهش مادر جون میگفتیم، چون خیلی میونش با عروس هاش خوب نبود چند سال آخر، اکثر اوقات رو توی خونه نوه هاش میگذارند. به خونه ما هم حدود دو ماه در سال میرسید. توی همون عالم بچگی شنیدن خبر اومدن مادر جون انگار جایزهای بزرگ بود. یکی به خاطر اینکه حرفهاش و قصه هاش شیرین بود. همیشه میخندید. البته بعدا فهمیدیم جلوی ما. یکی به خاطر اینکه با آمدنش انگار جنب و جوش خونه بیشتر میشد. با اینکه خودش جنب و جوشی نداشت ولی وجودش بهانهای بود برای رفت و آمد بیشتر فامیل به خونمون. البته مثل بقیه چیزها این لحظات خوب زود تموم میشد و بعد دو ماه جمله معروفش رو میگفت که " ننه جون، باید برم . دیگه نخودچی کشمشم اینجا تموم شده." میرفت ولی به من این رو یاد میداد که آمدن مهمان رو دوست داشته باشم.
2009/2/28
چیپس پاک و مزمز
بحث راجع به چیپس طولانی شد. به نظرم احساسم راجع به آدمهای دوربر هم مشابه هستش. سادشون رو دوست دارم. قدیمیها ساده ترند. هر چی جلو اومدیم، انواع و اقسام طعمها اضافه شدند و من هم ناگزیر باهاشون بودم ولی دلم پیش سادهها گیر بوده. آدمهای جدید که ساده مونده باشند، با اینکه کم هستند ولی من خوش شانس بودهام تا حالا که اونها رو هم امتحان کرده باشم. درسته اسمشون دیگه چیپس پاک نیست و شدند سوپر چیپس مزمز ولی همون طعم رو دارند. همون احساس رو به من منتقل میکنند.
2009/2/23
خونه
خونه همیشه واسه من جایی بوده که مشکلاتمو پشت درش میگذارم و فردا صبح دوباره برشون میدارم. جایی بوده که توش فکرم آزاده ، بیشتر به خودم میرسم فکر کنم. مجبور نیستم به چیزهایی که مجبورم فکر کنم، وقت را میشه توی خونه برای کسانی گذاشت که فکر کردن بهشون آرومم میکنه. محیطش یک جورایی یاداور لحاظت خوبیه. تا حالا ۳ تا خونه داشتم که توی دوتاش اکثرا تنها بودم. ولی این تنهایی اجازه نداشته این حس رو از من بگیره. سعی کردم خونم را طوری بچینم که انگار غیر از خودم آدمهای دیگه هم هستند. خلاصه اینکه دوستش دارم! و برای همینه که از هر فرصتی استفاده میکنم تا بیشتر توی خونه باشم.


