تبليغاتX
ستاد مجازی مهدی کروبی

campaign88.ir
‫شب نوشته ها

2009/2/18

غبار زمان

 امروز دنبال یک ایمیل قدیمی‌ بودم، برگشتم شاید به سه چهار سال پیش. به بهانه پیدا کردنش، سری هم زدم به بقیه ایمیل‌هایی‌ که آن موقع فرستاده بودم به آدمهای مختلف. چقدر بعضی‌‌هایشان خنده دار آمد به نظرم. بعضی‌‌ها مسخره، و بعضی‌‌ها را الان که میخوانم خودم را میگذارم جای خواننده...

شاید دیده باشید، یکبار علی‌ دائی مهمان نود بود و عادل خان برای شوخی‌ و خنده فیلم ۱۴ سال پیش کاپیتان را گذاشت. و بعد به کنایه گفت خیلی‌ خوش تیپ تر شده اید. کاپیتان هم درست گفت که "گذشت زمان خیلی‌ چیز‌ها را عوض می‌کند". لباس پوشیدن ما را، حرف زدن ما را و فکر کردن ما را. عکس‌های قدیمی‌ خودمان را که میبینیم، به هزار و یک عیب عکس توجهمان جلب میشود. ولی‌ با یک اتفاق کوچک همه چیز عوض میشود.

اگر غیر از خودمان کس دیگری هم در عکس باشد، آنوقت هر چقدر عکس قدیمی‌ تر، با ارزش تر.انگار فقط خوبی‌‌ها را میبینیم این بار. این‌ها همه به لطف این است که سالها پیش، آن یکی‌ باعث شده ما بخندیم، یا حتی گریه کنیم. هر چقدر غبار زمان روی ارتباط انسانی‌ بیشتر بنشیند، از گزند خطرات بیشتر حفظش خواهد کرد. خوش به حال آنهایی که از آن عکسها بیشتر دارند.   

نوشته شده توسط محمد در 22:36 |  لینک ثابت   • 

2009/2/16

وب سایت

توی سایت انگلیسی‌ بی‌ بی‌ سی‌ یکجایی هست که به آدم اطلاعات میده در مورد اکثر جاهای دنیا برای مسافرت.

http://www.lonelyplanet.com

گشتی زدم و بعدش گفتم ببینم اطلاعاتش چقدر درسته. در مورد ایران و تهران دیدم، و در مورد مونترئال و تورنتو. ایران رو که میدیدم، و مقایسه می‌کردم با کشور‌ای دور و بر، قسمت fast facts، کلی‌ خوشم اومد. اصلا معیار‌هایی‌ که برای ایران هست به قول ما مهندسین oreder of magnitude ، فرق داره با همهٔ همسایه هامون. اطلاعاتش در مورد تهران هم خیلی‌ بی‌ ربط نبود. در مورد اون دو تا شهر دیگه هم، من با جملهٔ آخری که در مورد مونترئال نوشته بود خیلی‌ حال کردم. اگه وقت کردین یه سر بزنید.

نوشته شده توسط محمد در 0:19 |  لینک ثابت   • 

2009/2/14

حرف دل

چند وقته یکی‌ فکرمو خیلی‌ به خودش مشغول کرده. به خصوص وقتی‌ که وقت آزاد گیر میارم فکرم پرواز میکنه اون طرف. چند بار هم میخواستم باهاش حرف بزنم که هر بار به دلیلی نشده. یک نفر رو میخواهد که حرف هاشو بشنوه. نمیدونم چطور میشه کمکش کرد از راه دور. و این موضوع اذیتم میکنه. به خصوص وقتی‌ یادم میفته که خودش همیشه دم دست بود وقتی‌ میخواستمش.

چی‌ هست این احساسات که هر جور بخواهی کنترلش بکنی‌، آخرش اونه که آدمو دنبال خودش میکشونه. بعضی‌ چیزها همیشه جلوی چشمم هست. وقتی‌ سه سال پیش، وقت خداحافظی، نتونستیم بیشتر از پنج دقیقه حرف بزنیم و رفت توی تاریکی‌ کوچه محو شد، الان که یادم میفته باز همون حال بهم دست میده! خوب یا بد، اونهایی که توی قلب من هستند قبل از هر کاری که می‌کنم میان جلوی چشمم و توی تک تک تصمیماتم نقش دارند. شاید واسه همین، بعضی‌ کارها که می‌کنم برای خیلی‌‌ها عجیب به نظر بیاد، ولی‌ کاش میدیدند من به چی‌ فکر می‌کنم. هر چی‌ توی ذهنم بود رو بدون تنظیم نوشتم، اگه نظمی نداشت برای این بود که ذهنم نا منظمه.

هیچ آدابی و ترتیبی مجوی    هر چه میخواهد دل تنگت بگوی

نوشته شده توسط محمد در 22:26 |  لینک ثابت   • 

2009/2/8

رای میدهم پس هستم

بالاخره گفت که می‌‌آید. ابطحی در یک مصاحبه گفته بود که خاتمی عیار و اندازه ملت ایران است. راست گفته بود بنظرم. حالا دیگر بقیه‌اش بستگی به نظر مردم دارد که چقدر از وضع موجود راضی‌ هستند و چقدر خواهان تغییر. از وقتی‌ میتوانستم رای بدهم، این کار را کرده ام. بیشترش البته از روی جوگیری بوده فقط همین انتخابات ۴ سال پیش بود که جوگیر نبودم و به مافیای قدرت و ثروت رای دادم. اینبار هم باید رفت و رای داد، البته خرج مسافرت تا اتاوا را بعدا باید از خودش بگیرم. این همه هم در وبلاگ تبلیغش را کردم.

این وسط یک چیز به من ثابت شد، اون هم ارتباط بسیار نزدیک آراز با خاتمی بود، چون دو هفته پیش از آراز پرسیدم خاتمی میاد بالاخره؟ گفت اعلام کرد که میاد! دو هفته ای طول کشید تا خبر به بقیه برسد! 

نوشته شده توسط محمد در 23:9 |  لینک ثابت   • 

2009/2/5

دو شغله

چند وقتی‌ شد که چیزی اینجا ننوشتم. فشار افکار عمومی اینقدر زیاد شد که دیدم باید نوشت. ممنون از همه حمایت‌های شما!

یادمه این بحث دو شغله بودن همیشه مطرح بوده و الان هم برای یکی‌ از بچه‌ها این مشکل پیش اومد بالاخره. چقدر بهش گفتم، بابک! تمرکز رو بگذار رو پروژه این second cup ولی‌ گوش نکرد و پاشد رفت سر یک کار دیگه! اوضاع خراب اقتصادی کار خودشو کرد و بابک الان میتونه با خیال راحت به کار اصلیش که مشاوره در یک پروژه خفن هست برسه. این کار مشاوره یه خوبی‌ هم داره اینه که مثل ساختن ساختمون میتونی‌ آخرش جای پول شریک بشی‌ و اینجوری هم فال هم تماشا. اگه یه جاهاییشو متوجه نشدین ایراد از گیرنده‌ها نیست! بنویسید تا به طور خصوصی توضیح بدم! 

نوشته شده توسط محمد در 22:44 |  لینک ثابت   • 

2009/1/26

ellen

‫قبل از مراسم اسکار ۲۰۰۷ نمیدونستم که comedy show داره. بعدش دیگه مشتری شدم. برخلاف خیلی از برنامه های کمدی اینجا که اصلا خنده دار نیست ، این یکی رو دوست دارم. ولی امان از روزی که یک نفر به gay ها گیر بده! این شکلی میشه!(نمیدونم یوتیوب در ایران چه جوریه)

 خنداندن مردم هم از اون کارهای سخته که آدمهای خاصی از پسش بر میان. نمیدونم این شعر اول صبح جمعه با شما رو یادتونه یا نه،

 ز حق توفیق خدمت خواستم، وی گفت پنهانی    چه توفیقی از این بهتر که خلقی را بخندانی

 

نوشته شده توسط محمد در 21:11 |  لینک ثابت   • 

2009/1/22

از ته دل

‫سال اول دانشگاه بود. ترم دوم. امتحان میان ترم ریاضی ۲ بود. روز قبل از امتحان احسان زنگ زد که اگه بیکاری بریم یه پیراشکی بزنیم. گفتم من فردا امتحان دارم. گفت خیلی طول نمیکشه. آمد و رفتیم. از همان اول من حول بودم که زودتر برگردم خانه. این رو چند باری بهش گفتم. ناراحت شد که چرا هی یک چیز رو تکرار کردم. خلاصه با سردی از هم جدا شدیم. عصر همان روز چند باری به خودم گفتم زنگ بزنم و از دلش در بیارم.یکی انگار میگفت مگه چی گفتی بهش؟ منصرف شدم. فردا عصرش دیگه تحملم تمام شد. انگار یک چیزی گلویم رو گرفته بود و فشار میداد. زنگ زدم، دو ساعتی حرف زدیم. جزییات یادم نیست. یادمه که فرداش هم احسان زنگ زد و باز کلی حرف زدیم. دیگه انگار یادمون رفت که اتفاقی هم افتاده، که واقعا هم نیفتاده بود.

باز هم بوده. با امین. یک سال، روز سیزده بدر. این بار هم طاقتمون یک روز بیشتر نبود. آمد دم در. یک ذره راجع به آب و هوا حرف زدیم، ولی جفتمون میدانستیم که باید حرف زد ، از ته دل، تا اگه سوتفاهمی بوده، تا گرد زمان روش نشسته برطرف بشه. دیگه یادم نیست، شاید باز هم بوده.

 این حرف زدن، البته وقتی از ته دل باشه، نعمتی است که دوستیها رو محکم تر میکنه. دلها رو یکی میکنه. احساس دوجانبه است که به دو طرف آرامش میده. اما اگه از ته دل نباشه، سکوت کردن هم نعمت دیگریست که خدا آفریده! این هم باز همینجوری!

نوشته شده توسط محمد در 23:42 |  لینک ثابت   •