تبليغاتX
ستاد مجازی مهدی کروبی

campaign88.ir
‫شب نوشته ها

2009/1/19

نود

‫بعد از ماجرا‌های ۲ هفته گذشته، معلوم بود که این نود این هفته فرق داره قضیش . مستقیم اولش رو دیدم. هیچ وقت فردوسی پور رو تا حالا این شکلی ندیده بودم. راستش خیلی ناراحت شدم، خیلی. این آخر کار کسی میشه که توی کارش وجدان داره و اصول رو رعایت میکنه. باید ناراحت بود برای کشورمون که حتی اس ام اس زدن هم سانسور میشه. کاش حداقل کاری کرده بود و این جوری جوابشو میدادن. البته باید بیشتر از صدا و سیما شاکی بود که در عمل پشت کسی نایستاد که این همه سال مشتری برایش جمع کرده بود. تحملمون کم شده، خیلی کم!

 

این شعر هم بی ارتباط نیست

 

 

نوشته شده توسط محمد در 20:8 |  لینک ثابت   • 

2009/1/17

من عاشق شده ام...

‫هر وقت حوصله ام سر میرود، خودم را سرگرم میکنم با دیدن عکسها. ورق میزنم گذشته را. بعد که عکسها تمام میشود، تازه خاطره هایی که در ذهنم عکس شده اند می آیند. از بین اونهایی که هنوز دوست هستیم میگردم و قدیمی ترین را پیدا میکنم. یکی که سر کلاس اول دبیرستان، ردیف آخر می نشست. هر چه فکر میکنم یادم نیست که چطور اولین ارتباط شکل گرفت. هر چه بود، آخر سال کلی با هم رفیق بودیم. همان بود که سال دوم واسطه ای شد برای شناختن بیشتر بقیه دوستهای امروزم. سال دوم و سوم اکیپ را شناختم. با یکی مسابقه گذاشتم که کداممان بیشتر بازیکن فوتبال میشناسیم و دنیس اروین را جا زدم جای انگلیسیها. یکی یادم می آورد‫ قضیه چراغ قوه و پیجر را. یکی جمله اش "من و ممد و رضا...." هنوز در گوشم تازه است. ‫یکی با همه جدیتش خیلی ته دلش آدم جدی نیست. یکی مثل "استاد" همه دوستش ‫داشته اند. یکی به قول هفته پیش خودش "دلمان به دل هم راه دارد". یکی هم که هنوز ‫برای من جزو اکیپ هست، پا بوده و هست برای همه کار، از خریدن تی شرت گرفته ‫آن هم به اتفاق همسایه و دوست همسایه اش تا رفتن به خانه آقا جکی ساعت ۲ ‫نصفه شب. این ها مال دبیرستان بود. توی دانشگاه هم پیدا کردم، که الان تقریبا ‫همه جای دنیا پخش شده اند. اینجا هم پیدا کردم. بین این آدمهای جور وا جور یک چیز ‫مشترک است. با هم رو راست بوده ایم و به هم دروغ نگفته ایم. به نظرم ‫بدترین خیانت، خیانت به اعتماد دیگران است.

 خلاصه اینکه هر از گاهی که دلم ‫برایشان تنگ میشود، مروری میکنمشان و اینجا چیزی مینویسم. شاید تکراری ‫به نظر برسد ولی برای خودم شیرین است. شیرین است وقتی یکیشان به ‫سادگی مینویسد "من عاشق شده ام..."

نوشته شده توسط محمد در 12:12 |  لینک ثابت   • 

2009/1/11

‫بانگی بر آمد که خواجه برفت...

‫همین تابستان بود، یک روز عصری رفته بودیم خانه داییم. رضا هم بود و چون پسر کوچک خانه ‫بود پذیرایی با او بود. همان روز گفت از کار جدیدش که نصب دوربینهای سرعت سنج ‫بود. خوشحال بود کاری که پیدا کرده مربوط به رشته ایست که دوست دارد.

‫امروز خبر رسید که سر همان کار در بزرگراه همت تصادف کرده و دیگر الان پیش ما نیست. ‫خیلی جوان بود، از من ۴-۵ سالی کوچک تر. با هزار امید و آرزو. نمیدانم چه بگویم. ‫ای روزگار...

‫گلچین روزگار عجب خوش سلیقه است     میچیند آن گلی که به عالم نمونه است

نوشته شده توسط محمد در 11:48 |  لینک ثابت   • 

2009/1/6

تحمل ما و ...

‫دنیای عجیبیه. پر از حرف. بیشتر، حرفهای ناگفته. حرفهایی که نمیشه گفت. کسی رو غیر از خودت محرم نمیدونی. شاید هم اصلا کسی سر در نیاره که چی میگی. زمان که میگذره، بعدا به این حرفهات فکر میکنی. بعضی هاشون بنظرت مسخره میان، میگی خوب شد نگفتم ولی بعضی هاشون رو هنوز هم میخوری تا شاید یک روز بگیشون. به آدمهای دیگه نگاه میکنی، به نظرت خیلی هاشون ایراد دارن. اونها هم همین فکر رو میکنن. اونهایی که برات مهم هستند رو به خاطر میسپاری، بقیه رو فراموش میکنی. اون روزی سخته که بخواهی آنهایی رو فراموش کنی که یک روز برات مهم بودند. به خودت میگی ولشون کن. آدمهای جدید پیدا میشن. بعد فکر میکنی که از کجا معلوم جدید ها بهتر باشند.

 بعضی وقتها اینقدر کار داری که اصلا به این فکر ها وقت نمیکنی برسی و بعضی وقتها دوست داری آنقدر سرت شلوغ باشه که وقت نکنی به اینها فکر کنی. بعضی وقتها دوست داری چشمهات رو ببندی و فقط آرزو کنی. فقط باید یادت باشه که روزی که بفهمی امید و آرزو سرابی بیش نبوده خیلی تلخ تر از روزیه که بگی من هیچ آرزویی ندارم.

با همه اینها یک چیز هست که همیشه اون عمق دل آدم رو روشن میکنه. اینکه دنیا کارش بی حساب و کتاب نیست. دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نه. اگه قواعد بازی رو رعایت کردی بالاخره یک روز میاد که به خودت میگی مسیر رو اشتباه نرفتم، گر چه راه رو دور کردم. باید صبر کرد، صبر روزگار از تحمل ما یک ذره بیشتره، اونهایی ‫برنده هستند که اون یک ذره رو دوام بیارند. خیلی دور نیست.

نوشته شده توسط محمد در 23:3 |  لینک ثابت   • 

2009/1/1

علی الخصوصIrma

I want to go to United States of America to see Amir, ghasem, Maryam, Nahid, and

 علی الخصوصIrma

‫توی فرودگاه که نشسته بودم، کلی مطلب توی دفترچه نوشتم که بگذارم اینجا. ولی امروز که فکر کردم دیدم هنوز کار دارد.

 این جملات انگلیسی مال وقتی بود که ۸-۹ سالم بود و طوطی وار حفظشان کرده بودم. ۲۰ سالی گذشت تا همه را دیدم. علی الخصوص آن یکی را که در صدر مجلس نشسته.

 

نوشته شده توسط محمد در 23:22 |  لینک ثابت   •