2008/11/20
دنیای عکس ها
بعضی وقتها یک عکس می بردت به دنیایی دیگر. به دنیایی در گذشته. عکسی که روزی که گرفته شد شاید فکر نمیکردی روزی چنین احساسی را در تو زنده کند. با این عکس میروی و روزهای پر حادثه گذشته را تک به تک ورق میزنی. عکس فرهاد، یکی از این عکس ها بود.
زنده کرد در من تمام دوران دانشگاه را. از روز اول که اولین کسی که دیدم علی صلواتی زاده بود. اولین دوستی که پیدا کردم میلاد منشی پور بود و اولین همگروهی که داشتم سینا قطبی بود. ورق زدم تمام آن ۵ سال را. آشنا شدن با محیطی که خیلی برایمان تازه بود. شناختن آدمهای تازه. افرادی مختلف که هرکدام از جایی می آمدند و داستانی داشتند. اینها بعدا مثل یک زنجیره شدند دوستان و همکلاسیانم. مرور کردم این دوستان را. بعضی ها زودتر ارتباطمان قطع شد. به هم نمیخوردیم. با بعضی بیشتر بودیم و بعضی هنوز هم هست. گذشت زمان عیار خالصی ها و نا خالصی هاست. طی این ۷ سالی که از رفتن به دانشگاه میگذرد، خالص ها را جدا کرده و نشانم داده است و آنها را قرار داده در کنار دوستهای دیگری که داشتم و بعدا پیدا کردم.
خالص ها آنهایی هستند که احساسشان با تو یکیست. با یک چیز خوشحال میشوید و با یک چیز ناراحت. برای منتقل کردن احساس لازم نیست حرفی رد و بدل شود. پیام، خود میرسد. حالا که از خالص ها حرف شد، دوست ندارم در مورد ناخالص ها بنویسم. ولی بودند و در قسمتی از این مرور کردن، آنها هم ورق خوردند. ناخالص هایی که خود را دوست نشان میدادند، ولی دوست نبودند. چون دوست به دوست دروغ نمیگوید. یا بهتر بگویم، در مورد احساسش دروغ نمیگوید. همین ها هستند که کار را خراب میکنند. دنیا را از قشنگی محروم میکنند. آنها در پشت نگاهشان آرامش نیست و چشمانشان آرامت نمیکنند. نمیگذارند که حرف دلمان را گوش کنیم. دلی که خوشبینانه به همه اطمینان دارد. نمیگذارند . و البته هستند در این بین، بین خالص ها و ناخالص ها، آنهایی که همیشه برایشان احترام قایلم و فرصتی نبوده که آنها را بیشتر بشناسم.
این عکس جلوی ساختمان مکانیک است با پوریا که یکی از خالص هاست. سوار بر پرایدی که همیشه جلوی مکانیک پارک بود. یادش بخیر!

2008/11/18
آنهایی که دوستشان دارم-۱
چند نفری هستند که بدون اینکه دیده باشمشان دوستشان دارم و به آنها احترام میگذارم . شاید به خاطر این به نظرم قابل احترام هستند که حس میکنم توانایی های زیادی دارند و در جریان زندگی از فرصت های پیش آمده، خوب استفاده کرده اند. اما دلیل اینکه دوستشان دارم این است که برای من پر هستند از خاطرات خوب. یکیشان همین کاپیتان خودمان است.
حرف و حدیث پشت سرش زیاد است، ولی به نظرم آدم موفقی است. اراده اش قوی است و پشتکارش زیاد و معتقدم سهمی دارد در تک تک لحظات شادی که برای تک تک ایرانیان آفریده. سهمی دارد در هیجان تمام لحظاتی که مردم پای تلویزیون در تب و تاب بازیها بوده اند. کاپیتان دیروز، امروز هم نشان از یک مربی پر تلاش دارد. هر چند که بعضی حرفهایش مثل لابی با خدا را دوست نداشتم، ولی جدیت، تعصب و استحکامی که در نگاهش هست را دوست دارم.
من و کاپیتان در یک چیز هم مشترک هستیم، وقتی عصبانی میشویم، حرفهایمان خنده دار میشود. آنهایی که در جریان آسانسور کنکوردیا بوده اند میدانند.

2008/11/15
هیاهوی زندگی
مشکلات زندگی اگر از نزدیک نگاهشون کنی، بزرگند. زمان که میگذرد، با تجربه هایی که بدست می آوریم نگاهمون به زندگی نگاه کاملتری میشود. آنوقت مشکلات کوچکتر به نظر میرسند. فکر میکنم برای همین است که وقتی به گذشتمون فکر میکنیم بعضی وقتها به مشکلاتمون میخندیم. باید از این درسی گرفت.
گذشت زمان بهترین داور و بهترین معلم است. حیف که هیچ چیز را مجانی به آدم یاد نمیدهد. تصمیم گیری های فوری، قضاوت های قطعی، اینکه احساس کنیم همیشه حق با ماست، اینکه بقیه را که با ما هم عقیده نیستند به حساب نیاوریم، اینکه صد در صدی باشیم همه ناشی از این هستند که یادمان میرود زمانی خواهد آمد که این بینش خود ما هم عوض خواهد شد.
در این بازی بزرگ که عمرش به اندازه طول عمر ماست، در مجموع برنده کسانی هستند که زندگی خودشان را صرف نکردند برای رقابت کاذب با دیگران. صرف نکردند برای اینکه به همه نشان بدهند از بقیه مهمتر هستند. بهتر بوده اند ولی از نظر خودشان و با معیار هایی که برای خودشان داشته اند که این معیار ها کم و بیش فطری و برای همه یکسان است. حتی برای کسانی که این را میدیدند ولی قبول نمیکردند. به نظرم آدمهایی موفق ترند که دلی بزرگ تر دارند. میبینند، میفهمند ولی خیلی چیزی نمیگویند تا گذشت زمان خود درست و نادرست را نشان بدهد. آرامشی در نگاه آنهاست که نه خریدنیست نه فروختنی. تمرین خوب بودن و خوب زندگی کردن است. تمرین دوست داشتن و احترام گذاشتن به دیگران است بدون اینکه آنرا بلند بگویند.
هیاهوی زندگی دیر یا زود میخوابد. به گذشته که نگاه کنی، آنهایی ماندگارند که بیشتر بود اند و آنهایی بیشتر بوده اند که قلب و دلشان ظرف بزرگتری برای گنجاندن حوادث تلخ و شیرین زندگی بوده است. کوچک دلان زود سیر میشوند....
در گذر گاه زمان خیمه شب بازی دهر با همه تلخی و شیرینی خود میگذرد
عشق ها می آیند، عشق ها میمیرند رنگ ها رنگ دگر میگیرند
و فقط خاطره است که چه شیرین و چه تلخ دست ناخورده بجا می ماند
2008/11/6
دمکراسی
دمکراسی زیباست. سه شنبه شب که نتایج انتخابات آمریکا رو دنبال میکردم، یاد این حرف دکتر افتادم که چند وقت پیش راجع به تغییرات در آفریقای جنوبی گفت. واقعا قشنگ بود وقتی میدیدی مردم رای میدهند تا شرایط فعلی رو عوض کنند. یک جا نوشته بود، بعضیها ۵ ساعت توی صف وایستاده اند تا رای بدهند. ایستاده اند تا تکلیف مهمترین شغل دنیا رو آنطور که میخواهند روشن کنند. از اون طرف میدیدم که در ایران هم که میگویند دمکراسی نیست هم، هست و زیباست. نماینده ها اینبار گفتند چیز هایی رو که مردم میخواستند. درسته که ایران نمونه یک دمکراسی کامل نیست، ولی در اون منطقه و با اون شرایط، خیلی هم نمونه بدی نیست. مسعود بهنود یکبار در صدای آمریکا گفت، کشوری مثل انگلیس که ۵۰۰-۶۰۰ سال سابقه دمکراسی داره تازه ۶۰ سال شده که زن ها حقوقشون با مردها یکی شده. ما که تازه شده صد سال اسما دمکراسی.
2008/11/2
رضایت از زندگی
چقدر از زندگی راضی هستم؟ اگه راضی نیستم چقدر فاصله دارم تا رضایت؟ اصلا میشه آدم راضی باشه؟ اگه از زندگی راضی نیستیم، نباید از زندگی لذت ببریم؟ اینها همه سوالهای دنبال همه که پشت سر هم میان.
به نظرم آدم اگه از زندگیش کاملا راضی باشه حوصلش سر میره. میشه مثل اون یک هفته بعد از خبر قبولی تو کنکور. یک چیزی گم کرده بودیم. عدم رضایت کامل مثل اختلاف پتانسیل هستش. باعث جریان و حرکت میشه. زندگی بدون امید خیلی سخته. امید به ایده آلی که شاید به نظر بقیه اصلا ممکن نباشه، ولی به نظر خود آدم ارزش داره. بحث لذت بردن از زندگی هم کمتر مهم نیست. لذت ببریم از بودن در کنار آدم هایی که دوستشون داریم. لذت ببریم از اینکه آدم بدی تو زندگی نبودیم در حالیکه میتونستیم باشیم. یادمون باشه چند سال دیگه حسرت نخوریم که چرا از زندگیمون بیشتر لذت نبردیم. احساسی که من الان دارم و شاید شما هم داشته باشید وقتی یاد دوران بچگی و مدرسه میفتیم.
جدی شد اینبار! به علت حساس بودن پست قبلی علاوه بر اینکه در این مورد نظر بدید، قبلی رو هم همچنان در یابید! اون بحث همیشه داغه ، به خصوص اینکه پیش بینی ها هم داره میاد!
2008/10/23
خیانت اما ....updated
این روز ها که بازار خیانت داغ داغ است، سیاوش هم اعلام کرده که میخواهد خیانت کند. اما خیانت سیاوش از جنس دیگریست. مثلا از جنس خروج از معامله، خروج از قرارداد. این خروج چیزی از توانایی های سیاوش نمیکاهد، سیاوش همیشه در اوج شناور بوده. و هیچ وقت در قابلمه و قوری خلاصه نشده. مثل خیانت شتر به ابرماهی. شتری که سزار را بیشتر دوست دارد. مثل خیانت مردی که تنها به کوبا نمیرود. مثل خیانت لز به عاشق.
در دورانی که لونای غمگین به کیوسک میرود و شاد بیرون می آید(؟) در این لحظه جلال سر رسیده و همه را به سایه میبرد، چون این کنسرت مال خودش بوده، مال یک آدم مشتی بوده! در این دوران سورتمه سواری به سر رسیده، و همه سوار چیز دیگری میشوند. در این زمان آقا گلی فارغ از هیاهو های اخروی به عشق خود میرسد، عشقی مستند. بعد از جلال، این سید جلال است که مثل دکتر ۷۰-۸۰ درصد از اونها بیشتر میخواهد. دکتری که از خانه پدری شروع و همچون آفتاب بر فلات ایران زمین، کوههای سهند، سبلان، بینالود، کوهساری، آلپ،.... همچون جلال چراغپور میدرخشد.
در دوره ای که پری به خیانت خود میبالد، همه اینها اعم از سیاوش، شتر، مرد مسافر، لز، پری، لونا، جلال، سورتمه و دکتر جاشون تو داگ هاوس هستش ...اما در نقطه ای دیگر دو نفر در تلاشند که به هم برسند.



