2008/10/8
خاطره
بعضی وقتها با بزرگتر ها که حرف میزنی، میگن برای ما فلان جا فرق داره با شما، ازش خاطره داریم، دوران بچگی رو اونجا بودیم و ... برای من هم خوب تهران همین حالت رو داره، چون توش بزرگ شدم.این هفته رفته بودم مونترال. اونجا هم برایم اینجوری شده.
جمعه ظهر که وسط راه فهمیدم قراره بعدازظهر ماریوس و علی و بقیه فوتبال بازی کنن، نمیتونم بگم چه حالی داشتم. فقط میخواستم بازی کنم. رفتم دیدم ماریوس تنها وسط زمین وایستاده منتظر بقیه. شاهین و یکی دیگه از دانشجو هاش دنبالش بودن. علی هم اومد، محمد هم. تو هوای سرد، دو به دو بازی کردیم. دو روز وقت داشتم، که هر چی خاطره میخواهم زنده کنم. بعد از فوتبال نوبت coffee با علی بود. بعدش هم کباب سرا، و شارکس و کازینو. ولی قبل از همه اینها، اون احساسی که با بابک داشتیم، وقتی نشسته بودیم جایی که هر روز صبح با البرز از دمش رد میشدیم، و میرفتیم tim horton چیز جالبی بود. انگار یک چیزی گم کرده بودیم. روز دوم قبل از مهمونی، فرهاد و مهدی رو دیدم. برای رفتن به خونشون از جلوی خونم رد شدم. خونشون جایی بود که ۲ سال توش حکم بازی کرده بدیم، خونه بابک و مجی. مونترال بدون پارک مونت رویال که نمیشه! پس رفتیم.
بعد از مهمونی هم پای صحبت آرش نشستن چه حالی داد! تا یک ساعت نمیتونستم جلوی خندم رو بگیرم. و بالاخره اینکه، مسافرت بدون دیدن البرز کامل نمیشد و ناهاری که همه با هم توی رستورانی زدیم که سریواتسان مهمونی خداحافظیشو گرفته بود. تک تک اینها برام تداعی میشد!
توی راه برگشت، تا یک ساعت ضبط با انواع آهنگهای دامبولی خودشو کشت ولی من و بابک ساکت بودیم و هیچی نمیگفتیم.اولین چیزی که گفتیم این بود که انگار اینجا بزرگ شده بودیم. واقعا نمیدونم چرا اینجوریه؟
راستی همه رو دیدیم جز خانوم second cup. این رو هم نمیدونم چرا؟ شاید اون هم دیگه درسش تموم شده!
2008/9/28
حکم جمعه شب ها
دو سال پیش تقریبا همین موقع ها بود. برای آماده شدن واسه مصاحبه اقامت میرفتیم کلاس فرانسه. کلاس هامون روز های زوج بود. کم نبودیم. جمعه شب ها برگشتنه، من و رضا و بابک با هم برمیگشتیم. میرفتیم سر راه خرید میکردیم. یک هفته همبرگر، یک هفته سوسیس، یک هفته مرغ، خلاصه، بعد، مجتبی (مج) هم بهمون اضافه میشد، یا میرفتیم خونه بابک و مج، یا خونه من. معمولا یک برنامه نود دانلود میکردیم. بساط چای رو ردیف میکردیم. شروع میکردیم به حکم بازی کردن. بعدش شام رو با نود میزدیم تو رگ. دوباره، حکم... مج خیلی دوست داشت مافیا یادمون بده، رضا هم سرس (saras)و نرس(naras)، ولی ما زیر بار نمیرفتیم!
این جمع شدنها بود و خوش میگذشت. البته، این رو هم بگم ، چند وقتی من از این گروه جدا شدم، و نمیرفتم، که اون هم دلایل خودش رو داشت و اون موقع به نظرم درست بود، ولی اعتراف کنم، الان اگه بود، همشو میرفتم. الان که به هر حال من تورنتو ام، بابک ونکوور، ولی مج و رضا با هم هستند.
جمعه شب رفته بودم خرید کنم، دیدم چند نفر دارن سوسیس و چیپس میخرن، یاده اون موقع ها افتادم.

2008/9/24
شانس و زندگی
به نظر من، نقشی که آدمها تو موفقیت هاشون دارن بیشتر از ۵۰ درصد نیست. البته تعریف خود موفقیت هم کار سختیه. من نمیدونم تعریف شما ازش چیه. یک عده میگن موفقیت اینه که آدم جلوی بقیه موفق به نظر برسه، یک عده، معتقدند آدمی موفقه که پیش خودش احساس رضایت کنه. به هر حال هر تعریفی رو قبول کنیم، موفقیت چیزیه که در مسیر زندگی آدمها پیش میاد.
من میگم اصلا این مسیر خودش خیلیش شانسیه. و بنابراین هر چی تو این مسیر اتفاق میفته، اون شانس توش سهیم بوده. برای مثال، همه ما کنکور دادیم، هر کدوم یک جا قبول شدیم. وقتی انتخاب رشته میکردیم، کمتر به این فکر میکردیم که قراره ۱۰ سال دیگه چه اتفاقی بیفته. به این فکر میکردیم که تو چه رشته ای و دانشگاهی قبول میشیم. بعد با توجه به انتخابمون با یک سری آدم های جدید آشنا شدیم. یکی از بزرگترین اتفاقات زندگی هر کسی ازدواجه. هممون، کسایی رو دیدیم که تو دانشگاه با هم آشنا شدن و آخرش ازدواج کردن. بعدش، برای رفتن سر کار، یا برای ادامه تحصیل، باز هم اون شانس یا بهتره بگم اون پارامتری که ما توش تقریبا هیچ دخالتی نداریم، وارد شد. مثلا، من رفتم دانشگاه کنکردیا. چرا؟ چون، علی دولت، با اصفهانیان آشنا بود. اگه اصفهانیان با یکی دیگه آشنا بود، من میرفتم یک جای دیگه. باز هم همون ماجرا ها، دوستهای جدید، جاهای جدید، و ....
۲ موقع هست که من به این جور چیز ها بیشتر فکر میکنم. یکی وقتی که به خودم مغرور میشم، یکی هم وقتی از خودم نا امید میشم. به نظرم ما ماکزیمم ۵۰ درصد زندگیمونو میتونیم عوض کنیم. باید همیشه اینو بخواهیم که روزگار راه هایی رو جلو پامون بذاره که آخر کار، خودمون از خودمون راضی باشیم.
روزگار است آنکه گه عزت دهد گه خوار سازد...........چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد
دفعه پیش که نظرسنجی کردیم، فقط بابک جواب داد! این دفعه بیشتر شرکت کنین!


