تبليغاتX
ستاد مجازی مهدی کروبی

campaign88.ir
‫شب نوشته ها

2008/9/19

‫روز شمار

روز شمار دولت مهندس بازرگان رو میخوانم:

‫یکشنبه، ۲۰ اسفند ۵۷:

‫ ‫....

‫-خاموشی های برق که پس از پیروزی انقلاب پایان یافته بود، بار دیگر در چند شهر بزرگ رخ داد. وزارت نیرو ریزش برف سنگین و پایین بودن فشار گاز را علت خاموشی های اخیر اعلام کرد.

‫-به دنبال شایعه کمبود بنزین، صف درازی جلو پمپ بنزین های تهران و شهرستانها تشکیل شد.

‫.....

‫بعد از گذشتن ۳۰ سال، فقط شعار ها نیست که انقلابی شده! خدا کنه بیگ فیش اینو نخوانه!

نوشته شده توسط محمد در 23:22 |  لینک ثابت   • 

2008/9/17

عقل و دل

‫من تا حالا بیشتر وقتها که عقلم و دلم یکی نبودند، طرف دلم رو گرفتم. یعنی خیلی از چیز ها رو بجای اینکه از راه استدلال بهشون برسم، از راه سعی و خطا بهشون رسیدم. ممکنه برای همین، توجیه یک سری از کارهام برای کسی که از بیرون نگاه میکنه خیلی راحت نباشه.

‫اگر مساله ای دوباره پیش بیاد، انوقته که از تجربم استفاده میکنم، و شاید بشه گفت اینبار از عقلم کمک میگیرم.

‫شما چطور؟ به حرف دلتون اول گوش میکنید، یا به عقلتون؟

نوشته شده توسط محمد در 22:17 |  لینک ثابت   • 

2008/9/13

وزیر، کتاب، سنتوری

‫چند روز پیش توی اخبار خواندم که یک وزیر اسرایل پیشنهاد داده که آقای احمدی نژاد رو بدزدیم و محاکمه کنیم. یاد حرفهای رییس جمهور خودمون افتادم که گفته بود توی عراق و ایتالیا میخواستند بدزدنش. به نظرم این حرف که در زمان خودش خیلی ها ازش انتقاد کردند، با این حرف جدید آقای وزیر توجیه شه. تندرو ها همیشه وجود هم رو توجیه میکنند. حیف که این وسط فرصت هاست که از دست میره!

‫امروز داشتم کتابی رو که از یکی از دوستهام کادو گرفتم میدیدم دوباره و کامپیوتر هم داشت آهنگ واسه خودش پخش میکرد، که رسید به آهنگ سنتوری. این سی دی آخرین کادویی بود که تو ایران گرفتم از یک دوست دیگه، ۲-۳ ساعتی قبل از پروازم. عجیب که با آهنگ سنتوری رسیدم به این جمله از کتاب:

‫"وقتی دور از تو هستم، امیدوارم مرا به یاد آوری. سکوت و فراق تار و پود هر دوستی را میسازد."

 

نوشته شده توسط محمد در 23:33 |  لینک ثابت   • 

2008/9/5

تولد

‫معمولا روز تولد آدم از اون روز هاست که خیلی دوستش داره. مثل روز اول عید. تا بوده جشن بوده و خاطره. یک سال هم بزرگتر میشه. برای من هم بود. تا سه سال پیش.

 سه سال پیش، روزی که من ۲۳ سال قبلش اومده بودم، اون رفت. برای من فقط مامان بزرگم نبود. شاید چند تا دلیل داشت. یکیش اینکه تا ۷ سالگی نصف روز ها خونشون بودم. نصف روز ها اون بود که به حرفهام گوش میداد. اون بود که وقتی گریه میکردم آرومم میکرد. اون بود که هر روز یادم نیست، یک سکه چند تومانی میداد، که برم واسه خودم شکلات بخرم. دلیل دیگه اینکه، درسته ۲ نسل با من فاصله داشت، ولی حرفهاش امروزی بود. قدیمی بود ولی بروز فکر میکرد. دلیل دیگه اینکه، اگر لازم میشد، فقط گوش میداد و حرفهای آدم رو میشنید و هیچ نمیگفت. باز هم هست، خیلی هست...

 شب قبل از اینکه از ایران بیام، بغلش کردم. باورم نمیشد که شاید دیگه نبینمش. برای آخرین بار صداشو شنیدم و رفتم. از فرداش کسی رو نمیشناخت و دو هفته بعدش هم رفت. ولی برای من و خیلی ها هنوز هست. به قول آقای کاووسی،

 حافظا! مرد نکونام نمیرد هرگز        مرده آنست که نامش به نکویی نبرند

 ولی این سئوال برای من ماند که خدایا چرا امروز رفت؟

 

                       

نوشته شده توسط محمد در 21:42 |  لینک ثابت   • 

2008/8/23

مسافر

‫خرداد ۱۳۸۳، طبقه پایین ساختمان مکانیک بود که شروین برگشت بهم گفت چرا نمیری واسه فوق لیسانس خارج؟ تو که شرایطشو داری، امتحان زبان بده، دکتر اصفهانیان هم که آشنا کم نداره. فرداش با علی رفتیم انقلاب کتاب برای تافل گرفتیم. هفته بعد هم زنگ زدم به دکتر، گفت هر کمکی از دستم بر بیاد میکنم. جاهایی که آشنا داشت شروع کردم به apply کردن. ۲۰ واحد از درسهام هم مونده بود. هم زمان برای کنکور فوق لیسانس ایران هم میخواندم. گذشت تا روزی که دوباره با علی بودم در ابوظبی. هردومون جواب رد شنیدیم، به بهانه اینکه جوان هستیم و مجرد و توی ایران سند خانه شخصی نداریم. برگشتم هتل. ایمیل باید میزدم به کانادا که این نامه پذیرش شما هنوز نرسیده و من واسه ویزا گرفتن لازمش دارم. یک ماه بعد ویزای کانادا توی پاسپورتم بود و من توی خیابان منوچهری دنبال ۲ تا چمدون که هر چی از زندگیم میخواهم ببرم، بریزم توشون. ۲ تا ۳۲ کیلو. روز های آخر به خدا حافظی میگذشت. حس جدیدی بود. خدا حافظی از کسایی که همیشه دور و برت بودند. باورم نمیشد دارم از همشون جدا میشم. شب آخر خیلی بد بود. خیلی کار ها داشتم هنوز. رفتم خدا حافظی از مادر بزرگی که آرزو داشتم سال بعد ببینمش، ولی امید چندانی نداشتم.

 وقتی توی هواپیما نشستم، شاید از کاری که توی این یک سال کرده بودم، پشیمان بودم. در عین حال زندگیم داشت عوض میشد. یک جای جدید، آدمهای جدید، همه چی جدید بود. کسی رو نمیشناختم. جز دختر عموم که قرار بود از یک شهر دیگه بیاد که دنبال خانه بگردیم. وقتی رسیدم مونترال، چمدون ها رو که باز کردم، تا چند روز حس یک مسافر رو داشتم. میگفتم چند روزی هستم، برمیگردم. بعد یادم مییومد که، نه ، اینجا میخواهم زندگی کنم. درس ها شروع شد. آدم های جدید رو دیدم. اولیشون البرز بود. بعد بابک و ساناز و محمد ، بعد هم بقیه. تا زمستون که مجتبی و اون یکی بابک از ایران بیان، تا وقتی درس و کار بود، خوب بود، سرمون گرم بود. تعطیلات که میرسید، بعد چند روز با خودت فکر میکردی، که چرا من اینجام؟ چرا دور و برم خالیه؟ یادمه اولین بار که این فکر رو کردم، برف سنگینی اومده بود. از خانه هم نمیشد بیرون رفت. و هر بار جواب این بود که، زندگی تجربست. تجربه ای که همه جای دنیا میشه بدستش آورد. این هم یک راهی بود که ما امدیم، پس باید استفاده کرد. باز کار شروع میشد و سرمون گرم میشد.

کم کم اوضاع بهتر شد. دوستهای خوبی پیدا کردم. خاطرت ایجاد شد و من به خاطرات زندم. گذشت و گذشت تا یک روز مدرک فوق لیسانس رو دادن دستمون. چند ماه قبلش یکی مثل شروین دوباره بهم گفت چرا واسه دکترا اقدام نمیکنی؟ این بار خودم بودم که میگفتم. باز هم همه چیز سریع انجام شد. تا چشم به هم زدم، داشتم وسایلمو توی زمستون میگذاشتم توی کامیون که بیارم تورنتو. و امروز این مسافرت طولانی سه ساله شد. سه سال دیگه هم میگذره مطمئن هستم که خیلی طول نمیکشه. تا بعد ببینیم، امید و سرنوشت به چه مقصدی برامون بلیط میگیره!

نوشته شده توسط محمد در 2:53 |  لینک ثابت   •