2008/7/3
Canada day
سه شنبه اینجا تعطیل بود (Canada day). با بابک مقیم تورنتو، زدیم به دامن طبیعت. به قول بابک، خیلی احساس کانادایی بودن داشتیم، و احساس میکردیم تو این روز رنگ پاسپورتمون از قهوه ای شده آبی! رفتیم نزدیک آبشار نیاگارا، یه شهری هست لب دریاچه. اولین بار که این شهرو میدیدم، با بابک و سیاوشو بقیه بودیم! رفتیم بساط رو پهن کردیم زیر یه درخت. منقل رو ردیف کردیم. جاتون خالی، جوج زدیم. بعدشم قلیون رو ردیف کردیم. عکسهاش دست بابکه، میزارم وقتی ازش گرفتم. بابک هم مثل اون یکی بابک آدم خوش سفریه!
هفته دیگه دارم میرم ایران، واسه ۳۳-۴ روز نیستم. نمیدونم میشه وبلاگو آپدیت کنم یا نه، چون برنامه های تفریحیه فشرده در پیش داریم!
2008/6/30
راه
صبر کرد تا تابلوی فرودگاه بنویسه که فلان پرواز بلند شده. رفت و سوار مترو شد. راه، طولانی بود. وقت داشت تا به گذشتش فکر کنه. مثل یه فیلم از اول تا اینجاشو مرور کرد. به باور هایی که داشت فکر کرد. چقدر عوض شدن؟ چرا عوض شدن؟ به کسایی که دوستشون داشت فکر کرد. به اونهایی فکر کرد که هنوز دوستشون داره. به اونهایی فکر کرد که دوستشون نداشت ولی الان دوستشون داره. به اونهایی فکر کرد که رنجونده بودتشون. به اونهایی فکر کرد که رنجونده بودنش. به اونهایی فکر کرد که دیگه نیستند. به آینده فکر کرد. دید ازش سر در نمیاره. اسمهای توی موبایلشو نگاه کرد. دید از بعضی ها خیلی وقته بیخبره. با خودش گفت چرا اونها سراغی از من نمیگیرند؟ گفت و گفت تا رسید به خونه. اینبار زنگ نزد. با کلید درو باز کرد. ناهار فردا رو آماده کرد.
2008/6/25
west coast
هفته پیش یک سر رفتم ویکتوریا و ونکوور. بعد از یک سال بابامو میدیدم که اومده بود اونجا. ویکتوریا شهر کوچکی بود. تو خیابوناش چند باری آدم های غریبه بهمون سلام کردن، سوار اتوبوس که میشدیم، معمولا میدیدی آدم ها بعضیا همو میشناختن.شهر جمع و جوری بود. دخی هاش هم کک مکی بودن! فکر کنم خیلی آفتاب ندید بودن!
بعدش اومدیم ونکوور. از ونکوور خیلی خوشم اومد. شهرش هم بزرگ بود، هم قشنگ. و از همه مهمتر چیز های ردیفی هم توش بود. مسافرت خیلی فشرده بود. اول رفتیم پیش یکی از دوستهای بابام. بعدش من ۲-۳ ساعتی با بابک بودم که رفتیم در نبود خانوم second cup و moisson از استارباکس کافی گرفتیم و خوردیم. بابک! مسافرتش چسبید، به زودی برمیگردم! اگه روم میشد الان به ناصر خان میگفتم که ناصر جون من یه چند روزی برم مسافرت! حیف که نمیشه! شب برم خونه، چند تا عکس هم اضافه میکنم.






