تبليغاتX
ستاد مجازی مهدی کروبی

campaign88.ir
‫شب نوشته ها

2008/6/17

آبی پوشان

‫چون انگلیس نیست، خیلی علاقه ای به یورو ۲۰۰۸ ندارم. فکر کنم یا آلمان قهرمان شه، یا برنده بازی امروز ایتالیا و فرانسه.

‫قهرمانیه آبی پوشان پایتخت تحت رهبری ژنرال خیلی حال داد! آسیا زیر پای ژنرال میلرزه!!

 

نوشته شده توسط محمد در 8:1 |  لینک ثابت   • 

2008/6/15

امشب

‫امشب پر از انرژیم. بی تاب. کاری ندارم توی خونه. کسی هم بیکار نیست برای بیرون از خونه. ۱۰ بر اورکات رو چک کردم. خدا رو شکر توی پروفایل هیچ کس نمیشه رفت. همه محدود کردن. با دوستهام تازه حرف زدم. نمیشه دوباره بهشون زنگ زد. به هفته ای که داره میاد فکر میکنم و هفته بعدش،...میخواهم زودتر فردا بشه. احساس میکنم خیلی کار هست که بکنم ولی الان گیر افتادم توی خونه. به گذشتم فکر میکنم. به خودم میگم خیلی هم کاری نکردم. وقت زیاد تلف کردم. بدتر از اون چیزی بودم که همه دیدند. میپرسم چرا؟ بهترین جوابش اینه: مگه بقیه چطورین؟ نمیدونم این وسط کی درست میگه؟!

نوشته شده توسط محمد در 0:0 |  لینک ثابت   • 

2008/6/10

grand prix weekend

‫جمعه صبح راه افتادم طرف مونترال تا آخر هفته رو آنجا باشم. بابک هم از ونکوور آمده بود. توی راه خاطرت سه سال پیش رو مرور میکردم. روزگار خوب و خوشی داشتیم. شهر خوب، مردم خوب، و مهمتر از همه، دوستهای خوب. دوستهایی که با اینکه خیلی از سلیقه ها و عقایدمون با هم فرق داشت، ولی همه با هم بودیم. با هم رو راست بودیم. دوستی هامون بالا و پایین داشت که طبیعی هم بود، ولی خیلی خوب بود چون الان که بهشون فکر میکنم دلم براشون تنگ میشه.

‫به هر حال جمعه ظهر رسیدم.ناهار رفتیم یک رستوران مکزیکی. بعد رفتیم second cup. خانوم لپ گلی هم بود. موکا چینو با lots of cream هم سفارش دادم، ولی هیچ فایده ای نداشت! بعد رفتیم فستیوال مد. خدا وکیلی من از همه مدل ها بهتر بودم! شنبه هم رفتیم camping که حسابی خوش گذشت. شب هم رفتیم تو خیابون ها چرخ زدیم. پر آدم بود. آدم اصلا جوان میشد!واسه پارک کردن ماشین هم کلی دنبال جا گشتیم. آخرش دم در خانه سابقم پارکش کردیم و یک عکس یادگاری هم با بابک گرفتیم آنجا. فکر کنم شلوغ ترین شب مونترال بود(به بهانه مسابقات grand prix یا همون فرمول ۱ )

‫یکشنبه بعد از ظهر هم با پدیده ای جدید آشنا شدیم به اسم خانوم premier moission که فکر کنم ۲ سالی پروژش کار داشته باشه. برای تنویر افکار عرض کنم که من از قشر زحمتکش گارسون و کسانی که تو کافی شاپ کار میکنن خوشم میاد! آخرش هم با بابک راه افتادیم طرف اتاوا و من از آنجا برگشتم تورنتو. قرار گذاشتیم سال دیگه هم همین موقع بریم مونترال. شهری که توی خیابون هاش همیشه آدم ها هستند. شهری که نگذاشت بی حوصله شم. تورنتو اینطوری نیست.

نوشته شده توسط محمد در 22:43 |  لینک ثابت   • 

2008/6/1

مثلث شیشه ای و ....

‫مثلث شیشه ای را میدیدم، قسمتی که با داوود دانش جعفری مصاحبه میکرد. جالب بود. کمتر از این برنامه ها تو تلوزیون ایران هست. به خصوص کلمه آخر وزیر اقتصاد سابق جالب بود!

‫آهنگ آخرشم امیر تاجیک میخونه، که دوستش دارم، یک دفعه نوشتم، خواننده آقا جکی بود.

‫و اما حرف ایندفعه! امروز تو مترو داشتم میرفتم، یه خانومی حدودا ۵۰ ساله روبروم نشسته بود. صورتش از اونهایی بود که من میگم به آدم انرژی میدهند!نمیدونم چقدر این را قبول دارید شما، من معتقدم ۶۰-۷۰ درصد آدمها را، از صورتشون میشه شناخت خوبی ازشون بدست آورد. بعضی ها انرژی میدهند، بعضی انرژی میگیرند، بعضی امیدوارند، بعضی ناامیدند، بعضی میخندند، بعضی اخم میکنند، بعضی نگرانند، بعضی آرامند،...و بعضی هم مهربونند. این رو از چشمهای آدمها میشود فهمید! چشمها دروغ نمیگویند! از من میشنوید، بترسید از آدمهایی که همیشه میخندند و لبخند میزنند! کامنت بابک قابل پیش بینیه! پس خودم زودتر بگم! خانوم بریان از اون مهربونهاش بود!یه کامنت دیگه بذار!

نوشته شده توسط محمد در 23:58 |  لینک ثابت   • 

2008/5/26

فراموشی

‫میگویند آدم عاقل یک اشتباه را دو بار تکرار نمیکند. نه اینکه من یا بقیه کسانی که با نظر من موافقند خدا نکرده عاقل نیستند، ولی پیش آمده که یک اشتباه رو خیلی بیشتر از یک بار تکرار کرده باشم! چون یادم رفته که قبلا این کار را تجربه کرده ام، یا اگر بخواهم صادق تر باشم، دوست داشتم که فراموشکار باشم.

‫دوست داشته ام فراموش کنم، دوست داشته ام دنیا را آنطور که دوست داشته ام ببینم و بسازم، نه آنطور که هست. دوست داشته ام فکر کنم دفعه پیش حتما اتفاقی بوده و بد شانسی آورده ام، اینبار درست میشود. ولی حیف که باز هم اشتباه میکنم، باز هم میخواهم درسی بگیرم، ولی باز هم فراموش میکنم...

‫البته اکثر آدمها یک جور دیگر هم فراموشکار هستند. یادشان میرود که نه صد در صد موفقیت ها و نه صد در صد شکست ها نتیجه عمل آنها نیست، نباید مغرور شد، همانطور که نباید نا امید شد.

‫روزگار است آنکه گه عزت دهد گه خوار دارد         چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد

نوشته شده توسط محمد در 22:38 |  لینک ثابت   • 

2008/5/22

زبان مشترک

‫یک چند وقتی نبودیم! هم پرسپولیس قهرمان شد هم منچستر. پرسپولیس که خوب قاعدتا نباید زیاد از قهرمانیش خوشحال میشدم، ولی شدم. بخاطر امپراطور افشین قطبی که به نظرم از معدود آدمهای حسابی فوتبال ایرانه! البته با اومدن ژنرال به استقلال، فصل دیگه مال ماست. از قهرمانی پرسپولیس وقتی خوشحال تر شدم که عکس زیر را دیدم. عقاب آسیا هم تو استادیوم بوده و خوشحال شده. واقعا هم عقاب بود. وقتی توی دروازه بود آدم خیالش راحت بود. درست مثل عقاب اکیپ، امیر احمد بارگذار !

‫شاید یکی از محکمترین دلایل دوستی دور و دراز این ۶-۷ نفری که اسم خودمون را گذاشته ایم اکیپ، همین فوتبال باشد. روزهایی بود که همه حرف مشترکمان فوتبال بود، دعوا‌هامان فوتبالی بود، کل کل هامان فوتبالی بود، اصلا اساس این اکیپ روی یک تیم فوتبال بوده ظاهرا . اگر فوتبال نبود شاید ما با هم اینقدر حرف نمیزدیم، وقتی ریال مادرید منچستر رو برد، من با چه جدیتی با احسان بحث میکردم، حتی دنبالش کردم!!زبان مشترکی است این فوتبال.

‫زبانی که وقتی دیروز منچستر قهرمان شد، و فهمیدم یکی از همسایه ها هم طرفدار منچستر بوده، کلی با هم حرف زدیم. در حالت طبیعی خیلی بعید بود همچین کاری بکنیم.

‫حرف بابک هم درست بود وقتی که گفت، فلانی آدم با حالیه، چون فوتبالیه! واقعا هم آدم باحالی بود و هست! ‫اضافه کنید به همه اینها، برای خیلی چیزهای مونتریال دلم تنگ شده، یکی از مهمترینهاش، فوتبال های جمعه ها عصر.کلی حرف داشتم بزنم، فوتبال نگذاشت! 

 

 

 

نوشته شده توسط محمد در 22:3 |  لینک ثابت   •