تبليغاتX
ستاد مجازی مهدی کروبی

campaign88.ir
‫شب نوشته ها

2008/5/13

حباب

‫یکی از چیز هایی که رویش یک ذره کار کردم و شاید بعدا هم کار کنم، حرکت دو تا حباب هوا داخل‫آب است، وقتی که حجم حباب ها با یک فرکانس خاصی نوسان میکند. برای اینکه ‫تصورش آسان تر شود، فرض کنید دو تا آدم به یک فاصله ای از هم نشسته اند.‫قلب آنها مثل همان حباب ها دارد نوسان میکند(میزند). برگردیم به حباب ها. فرض‫کنید دو تا حباب یک اندازه هستند. نوسان یکی از حباب ها، بر حرکت اون یکی تاثیر ‫دارد. برای اکثر فرکانس ها حرکت اینطوری میشود که حباب ها به همدیگر نزدیک ‫میشوند تا به یک فاصله معین از هم برسند. بعد با سرعت زیاد شروع میکنند به دور ‫شدن. ‫جالب اینجاست که اگر اندازه دو تا حباب یکی نباشد، و یکیشون خیلی بزرگ تر از ‫اون یکی باشد، اون کوچکتره انقدر نزدیک میشود تا به هم برخورد کنند و یکی شوند.

‫برگردیم به آدمها. ارتباطی که این دو تا آدم با هم برقرار میکنند، باعث میشود به ‫هم نزدیک شوند. ولی امان از روزی که ‫خیلی به هم نزدیک شوند. اونوقت ممکن است یهو از هم دور شوند. ‫همه اینها رو گفتم تا برسم به این جمله که یک جایی امروز خواندمش: "خدا یگانه ‫کسی است که بی دردسر میتوان به او نزدیک شد"

‫برداشت خطرناک نکنید یک وقت!شاید هم اصلا کل مقایسه به نظرتون بی ربط ‫باشد! واسه من نبود!

نوشته شده توسط محمد در 0:4 |  لینک ثابت   • 

2008/5/9

جدی-شوخی

‫امروز که از خواب پاشدم، اول یک دوپینگی زدم توی رگ! با یکی از بچه ها نشستم کلی از اینور و اونور صحبت کردم. امشب هم که عروسی برادر آقای دکتر بود به سلامتی. یک عروسی دیگر هم توی تابستان داریم که معلوم نیست برسم بهش یا نه.

‫دیروز یک فورد (پراید خودمون) مشکی دیدم. یاد ماشینی که یک زمانی داشتم افتادم. اولین یا دومین روزی که داشتم باهاش با احسان تو خیابونها چرخ میزدیم، برگشت بهم گفت: محمد ! تو همیشه میخندی، یکی نداند، فکر میکند توی زندگی هیچ مشکلی نداری! این حرف رو یه جورای دیگه از کسای دیگر هم شنیده ام. بعضی وقتها حرص آدمها از دست من در میاد که هرچقدر جدی حرف میزنند، من یه شوخی از توش پیدا میکنم. انگار که همه چیز را به شوخی میگیرم. میگیرم؟

‫راستش نه! ولی اینقدر هم که اکثر آدمها جدی میگیرند کار و دنیا رو جدی نمیگیرمش. این حرفی بود که پارسال ۹ مارس تو راه برگشت از اتاوا به مونتریال با البرز زدیم و هر دو روش هم نظر بودیم. فکر کنم به خاطر همین هم بود که با هم فارغ شدیم! من این جمله را از کتاب "خانوم" خیلی دوست دارم:زندگی چیز بی ارزشیست که ارزش هر کاری را دارد.

 

نوشته شده توسط محمد در 22:58 |  لینک ثابت   • 

2008/5/5

نوشته هادی

‫یک نکته بود راجع به نوشته هادی، البته منظورم چیز هایی بود که استادهاش بعد از اومدنش براش نوشتند.

‫اولیش خیلی به دلم نشست. من با اینهمه از استادامون ارتباط نداشتم و ندارم، شب قبل از اینکه از به قول دکتر خانه پدری بیام بیرون با یکیشون حرف زدم. گفت: مواظب خودت باش، هر وقت دلت تنگ گرفت یاد خدا بیفت! (fahmidey؟) وقتی نوشته هادی رو خواندم یاده اون شب افتادم، یاد اینکه چه مسیری را اومدیم و چرا اومدیم...

‫توصیه هایی که بقیه اساتید کرده بودند، درست به نظر میرسید. البته بنظرم راه های رسیدن به موفقیت به تعداد آدمهای دنیاست!

نوشته شده توسط محمد در 23:13 |  لینک ثابت   • 

2008/5/5

سانسور

‫امروز آراز گفت، بابا چرا کار تابلو میکنی؟ اگه این رفیقمون که در موردش نوشتی بیاد اتفاقی بخونه که ضایع میشه!

‫راستش به نظرم ، باید جایی باشه که آدم بتواند حرف دلش رو بزنه . اینجا را دیگه نمیخواهم سانسور کنم. همیشه نباید نقاب رو صورت آدم باشه که! بگذریم ...

‫با آقای دکتر رضا حرف زدم امشب. من و رضا کم خاطره نداریم با هم، حالا قرار شد خاطره ها را بیشتر هم بکنیم! این هم یکی از اون خاطره ها، یک شبی که بقول ابی آتش بازی چشماش یادم نمیره! حیف که رضا خوابش گرفته! یادش بخیر، آتش بازی های مونتریال!

 

نوشته شده توسط محمد در 22:46 |  لینک ثابت   • 

2008/5/4

نمایشگاه

‫چند سال پیش امین تعریف میکرد که یکی از آشناهاشون تو یک مغازه کار میکرده. یه خانومی میاد تو میپرسه آقا فلان چیز رو دارین؟ قیمتش چنده؟ ولی نمیخره. یک هفته بعد دوباره میاد، میگه هنوز دارینش؟ جنس تو مغازه بوده، ولی فروشنده میگه، نه خانوم، نداریمش. اینجا نمایشگاه نیست که، فروشگاهه.

‫اینو امین واسم تعریف کرد که بگه آدم باید به موقع کاری رو که فکر میکنه درسته بکنه. دست دست کردن و زمان دادن به کارها لزوما خوب نیست. امشب داشتم با یکی از دوستام حرف میزدم، همینو واسش تعریف کردم.

‫این مطلب جدید هادی رو وقت کردید بخوانید، قشنگه. این یکی دو روزه وقت شه، میخوام چند تا چیز که در موردش به نظرم میرسه رو بنویسم.

نوشته شده توسط محمد در 0:2 |  لینک ثابت   • 

2008/5/2

مسافری از مونترال

‫امروز یکی از بچه ها از مونترال اومده بود اینجا. میخواست واسه دکترا از دانشگاه ما پذیرش بگیره. دوستان عزیز که در جریان اخلاق بسیار خوب من هستند! ولی این یک نفر از اونهایی بود که من اصلا از اول و بدون اینکه خیلی هم با هم برخورد داشته باشیم، هیچ ارتباطی باهاش برقرار نکردم که هیچ! ارتباط منفی هم برقرار کردم! البته چند نفر از بر و بچ دیگه هم همین احساس رو نسبت به این دوستمون دارن و من تنها نیستم!

‫خلاصه، اومد و رفت، یه نیم ساعتی هم کلا حرف زدیم از اینور و اونور. بعضی حرفهاش درست بود به نظر من بعضی ها نه. ولی تقریبا با تمام نظراتش مخالفت کردم! بعدا خودم از این کارم بدم ا‫ومد. ولی در مقابل آدمهایی که فقط خودشون رو میبینند و بقیه رو روشون خط میکشند، مگه میشه غیر از خودشون بود؟ قبلا میشد، ولی الان دیگه نمیشه، یعنی من دیگه این کارو نمیکنم!

نوشته شده توسط محمد در 23:53 |  لینک ثابت   • 

2008/4/27

تاریخ

‫دارم کتاب "پس از ۱۱ سپتامبر" بهنود رو میخوانم. اکثر کتابهایش را خواندم، این هم کتاب جالبیه. با این قسمت خیلی حال کردم:

‫"...شاید زیرک تر از همه ژاپنی ها باشند که بعد از شکست اولین دیگر دریافته اند و اصلا در بازی های جهانی شرکت نمیکنند و وزارت خارجه خود را از شرکت در ماجرا‌های پرجنجال بر حذر میدارند. کاری که آهسته آهسته بسیاری از اروپاییان هم در پیش خواهند گرفت و میدان را قبل از اینکه شکست کامل بخورند ترک خواهند کرد و به اکثریت خاموش جهان خواهند پیوست. بخت و ثروت آمریکا، خوب که بنگریم همه حاصل آن است که گاهگاه کسانی در جهان موفق به فریب مردم میشوند و با شعار و شور، خود را به قدرت میرسانند و همه شان در یک نکته مشترکند، قبل از آنکه خانه آباد کنند به فکر می افتند که جهان را تغییر دهند...."

‫این نوشته برمیگرده به ۷ سال قبل. به نظر شما با شرایط روز خیلی فرق داره؟ تاریخ از آن چیز هاست که اگر ازش درس نگیریم، مجبوریم دوباره تجربش کنیم.

نوشته شده توسط محمد در 23:16 |  لینک ثابت   • 

2008/4/27

شناخت

‫بعضی وقتها از یک سری کارهای کوچکی که کسی میکند، آدم میتواند چیز های زیادی بفهمد. آدمها معمولا سعی میکنند ظاهر کارهاشون را حفظ کنند، ولی چیز های کوچک بعضی وقتها از دستشان در میرود.

‫البته این خطر هست که سریع در مورد آدمها قضاوت کنیم. شناخت درست و قضاوت عادلانه دو چیزی هستند که هرچی تجربه آدم بیشتر میشود، راحت‌تر بدست می آیند.

‫این هم دوباره همینجوری!

نوشته شده توسط محمد در 14:7 |  لینک ثابت   • 

2008/4/25

دستبند

‫امروز facebook  ایمیل زد که نظر دوستهایت درباره تو اینه:

‫نکات قوت:

‫...

بهترین فرد برای توی یک دستبند بودن.(ترجمه لفظی)

‫نکات ضعف:

‫...

‫کم حرف بودن.

‫اولا که پرحرف بودن مگه امتیازه؟ ثانیا، مگر آدم با یکی توی یک دستبند باشه کاری غیر از حرف زدن میکنه؟اگر میکنه که پس نقاط قوت خوبی دارم و خودم خبر ندارم.

 

نوشته شده توسط محمد در 23:6 |  لینک ثابت   • 

2008/4/22

دو راهی

‫به نظرم دو جور آدم داریم. یه سری کارهاشون رو با سر و صدا پیش میبرن. این گروه لزوما از زندگیشون راضی نیستند ولی موفق به نظر میرسند. ‫یه گروه ترجیح میدن دور از سر و صدا و در آرامش زندگی کنند. بیشتر سرشون به کار خودشونه.

‫گروه اول اگه بخواهد موفق باشه، باید خودشو بیشتر از اون چیزی که هست نشون بده. در حالیکه گروه دوم برای موفقیت باید واقعا توی کار خودش تلاش کنه تا شناخته بشه. کسانی هم که سعی میکنن خودشون رو بینابین نگه دارند، بعد یه مدت باید یک راه را انتخاب کنند. انتخاب مسیر هم خیلی بستگی به اخلاق و تربییت شخص داره. هر کدام سختی های خودشو داره و عوض کردن مسیر هم با بالا رفتن سن و سال سخت تر و سخت تر میشه.

 

نوشته شده توسط محمد در 23:12 |  لینک ثابت   •