تبليغاتX
ستاد مجازی مهدی کروبی

campaign88.ir
‫شب نوشته ها

2008/4/19

قید و بند

‫امروز یاد حرف دکتر اصفهانیان افتادم. یکبار سره کلاس سیالات، یکی از اون دفعه هایی که کلا درسو بی خیال میشد، گفت سعی کنین تو زندگی قید و بند زیاد داشته باشین. بعضی وقتها اصلا مهم نیست که این قید و بند ها چیه، فقط تو زندگی واسه خودتون یه اصولی بذارین و به اونها عمل کنین.

‫حتی مثالی که زد یادمه. گفت حتی شده این قید و بند هر روز یا هر شب دوش گرفتن سره یه ساعت خاصی باشه. اون روز این حرفها واسم عجیب بود، مثل اون حرفی که یه دفعه گفت سیگار کشیدن از هر کار بدی بدتره! هر کاری میخواین بکنین بکنین ولی سیگار نکشین.

‫حالا من با اون مثال دوش گرفتن کاری ندارم، احتمالا واسه تفهیم مطلب گفته شده! ولی چیزی که خودم تجربه کردم این بوده که کسایی که تو رفتارشون خیلی حد و مرز یا همون قید و بند ندارن در دراز مدت باهاشون به یه مشکلی میخورم، بر عکس کسانی که در نگاه اول آدمهای یه ذره خشک یا با دیسیپلینی به نظر میرسن، در دراز مدت باهاشون راحت تر هستم.

‫این همون حرفی بود که بابک وقتی داشتیم از خونه یک اتاق خوابه Mitch مییومدیم در مورد یکی از بچه ها گفت. نمیدونم خودش یادشه یا نه، ولی من همونجا تو ایستگاه Guy-Concordia با شنیدن حرف بابک یاد حرف دکتر اصفهانیان افتادم. هرچی گشتم عکسی از دکتر اصفهانیان پیدا نکردم. این عکسو از اینترنت کش رفتم. این دفعه برم ایران باید باهاش عکس بگیرم. خیلی چیز ها به من یاد داد.

 

نوشته شده توسط محمد در 22:38 |  لینک ثابت   • 

2008/4/17

‫این آهنگو دوست دارم، مال سریال آقا جکی بود! ولی ویدیوش به نظرم خیلی ربطی به آهنگ نداره.

http://www.youtube.com/watch?v=MO_L5s6FZLg&feature=related

‫این هم یه لینک واسه دوستانه خارج نشین که فوتبالهای خوب رو مستقیم میشه دید.

http://livefooty.doctor-serv.com/index.html

نوشته شده توسط محمد در 22:55 |  لینک ثابت   • 

2008/4/16

امتحان

‫توی کتابخانه نشسته بودم. تازه ناهار خورده بودم. میخواستم درس بخونم واسه امتحانی که عقب افتاد تا هفته دیگه. اصلا حسش نبود. بنابرین سریع آسونترین کار رو کردم. رفتم تو کتاب خاطرات.

‫درسهایی که واسه کنکور خواندم. اونها خوب نبود، چون استرس هم کم نداشتیم واسه کنکور. بعد تو دانشگاه، بعدشم واسه کنکور فوق. یکی از باحالترینهاشون درسهایی بود که با پوریا میخوندیم. صبح میرفتیم تا ظهر میخواندیم. میرفتیم مارتین ناهار میزدیم، من یه مینی پیتزا میخوردم با یه سیب زمینی. میرفتیم نمازخونه یه یک ساعتی میخوابیدیم. میرفتیم بوفه چایی میزدیم. و سانس عصر شروع میشد.

‫از پوریا چند وقته خبری ندارم. باید بهش زنگ بزنم. فعلا که نه پوریا داریم، نه مارتین، نه نمازخونه!

‫امروز علیرضا نیلچی رو دیدم، حرف که میزدیم رسیدیم به اینجا که دیگه درس خواندن واسه امتحان تو phd به هیچ دردی نمیخوره! بعدش که دیگه چیزی نیست که واسش apply کنیم.الان هم مطمئن شم جواد آقا (استاد درس) یه نمره آبرومندی میده، کتاب رو میبندم.

نوشته شده توسط محمد در 22:13 |  لینک ثابت   • 

2008/4/14

دوستی

‫امروز نشسته بودم داشتم واسه امتحان جمعه درس میخوندم که تلفن زنگ زد. امین بود. ماهی دو دفعه یا یک دفعه زنگ میزنه صحبت میکنیم. مثل بقیه اعضای اکیپ دوستیمون برمیگرده به ۱۰ سال پیش.

‫ ‫از اینجور دوستها هر کسی خیلی نداره، ماله من هم تعدادشون کمتر از ۱۰ تاست. با خودم گفتم چه خوب بود اگه آدم میتونست کناره همه این دوستاش زندگی کنه، اینجوری هروقت دلت میگرفت، کسایی بودن که حرفتو بهشون بزنی، بدونه اینکه بخوای فکر کنی چه حرفی رو بزنم چه حرفی رو نزنم.

‫ ‫ولی حیف که این آرزو هم مثل بقیه آرزوهای من حالا حالا ها شدنی نیست. بیشتر وقتت با کسایی هستی که قبل از هر حرفی باید کلی روش فکر کنی!اینجوری که دیگه اسمش دوست نمیشه! یه ذره دلم گرفته بود امشب.

 

نوشته شده توسط محمد در 23:15 |  لینک ثابت   • 

2008/4/13

برد پیت

‫چند وقته پیش تو یه مهمونی بودم. یه نفر تعریف میکرد که یک دفعه توی آسانسوره concordia یه مردرو دیده که از قبل میدونسته ایرانیه. بهش به فارسی گفته آقا اگه میشه فلان طبقه رو بزنید. مرده شاکی شده که یعنی چی؟ یعنی انقدر تابلو ا که من ایرانیم. کلی خندیدیم، گفتیم لابد مرده انتظار داشته شبیه برد پیت باشه.

‫ گذشت تا امروز که میخواستم برم بیرون رفتم اسانسرو زدم، وقتی ا‫ومد، یه آقا ا که اصلا قیافش به ایرانیا نمیخورد به فارسی گفت پایین میره یا بالا. من که اولش مونده بودم که این از کجا فهمید من ایرانیم، گفتم پایین و اون نیومد، چون میخواست بره بالا. راستش خیلی خوشم نیومد از اینکه طرف یک ضرب فارسی حرف زد. تازه فهمیدم آقای برد پیت چی میگفته و ...

 

‫اینم به قوله ابطحی همینجوری. هیچ عکسه مربوطی هم ندارم واسه این پست.

نوشته شده توسط محمد در 19:15 |  لینک ثابت   • 

2008/4/9

فوتبال و کلاس و بابک و jeff

‫امروز بازی یک چهارم نهایی جام باشگاه‌های اروپا بود. منچستر و رم. پارسال هم این دو تا تیم به هم خوردن و منچستر برد. پارسال واسه بازیهای مرحله بعد، با بابک سر یه آیس کپ شرط بستم. من شرطو باختم ولی از شانس خوبم! با بابک یه یه ماهی خیلی حرف نمیزدیم، بعدشم که حرف میزدیم بابک دیگه سراغی از شرطمون نگرفت.

‫امسال بازی رو تو شرایطه جالبی دیدم. سره کلاسه microfluidic کامپییوترم همراهم بود از شبکه سه ایران داشتم مستقیم میدیدم. جلسه آخره کلاس بود. باید یه presentation میدادیم. کاری هم که ما کرده بودیم رو بیشترشو از کار البرز استفاده کرده بودیم. دسته آقایه البرز (jeff) درد نکنه. چند تا اسلاید از کارش کش رفته بودیم که واقعا جواب داد.

 

‫این هم یه عکس که منو بابک و البرز هستیم+دوستایه دیگر

 

نوشته شده توسط محمد در 23:49 |  لینک ثابت   • 

2008/4/6

‫خوشبینی

‫داشتم عکسهایی که از قدیم داشتم رو میدیدم که رسیدم به این عکس. این عکس رو اولین بار دوستم علی صلواتی زاده که دلم واسش تنگ شده نشونم داد. من که هروقت تو زندگیم احساس ناامیدی میکنم و شاکی میشم زود یاده این عکس میفتم و میرم خدا رو شکر میکنم که اتفاقات بدتری نیفتاده!!

 

نوشته شده توسط محمد در 0:54 |  لینک ثابت   • 

2008/4/6

‫هوای خوب

‫امروز بعد از مدتها هوای خوبی شد اینجا. هم آفتابی بود هم تقریبا گرم. امسال زمستون اینجا هم طولانی بود هم پر برف. یه اسباب کشی هم داشتم تو یکی از سردترین روز های سال.

‫دیگه باید منتظر موند تا هوا حسابی گرم شه. پارسال که تابستون خیلی خوش گذشت. ببینیم امسال تورنتو چه خبره!

 

نوشته شده توسط محمد در 0:15 |  لینک ثابت   • 

2008/4/1

دربی پایتخت

‫فردا دربی پایتخته. آبی و قرمز. یادمه ۷-۸ سالم بود که با ۲ تا پسر عمه هام داشتیم حرف میزدیم. یکیشون از من بزرگتره، یکیشون همسن، که اسمش شهابه. شهاب پرسید فردا بازیه استقلال و پرسپولیسه ، تو طرفداره کدومی؟ من هم که هیچ ایده ای نداشتم، گفتم طرفداره کی باشم بهتره؟ گفت استقلال! من هم از اون روز استقلالی شدم. ولی خیلی وقتها یادم میره که این تعصب از کجا اومده! مثل بقیه تعصبها!

‫با همه این حرفها: استقلال سروره!!!!!

 

نوشته شده توسط محمد در 23:4 |  لینک ثابت   • 

2008/3/31

‫۱۳ به در

فردا ۱۳ به دره. اینجا که قراره بارون بیاد. هوا هم هنوز رله نشده. من که نمیدونم چرا ۱۳ نحسه،اینجا هم که هستم اکثر ساختمونها طبقه ۱۳ ندرا‌ند. ولی هر چی هست من از این روز کلی خاطرات خوب دارم. گردش و دور زدن تو خیابونها. همه اینها رو گفتم خدا کنه فردا نحسیش مارو نگیره! راستی تولد همه متولدین ۱۳ به در مبارک!

 

                                                  

 

نوشته شده توسط محمد در 23:14 |  لینک ثابت   • 

2008/3/26

‫احسان و مهندس


‫مثل بقیه وبلاگ نویسها، منتظر یه بهانه ای واسه شروع بودم که امروز این عکس به دستم رسید که برمیگرده به تابستون پیش که رفته بودم ایران. احسان و آرمان از بهترین دوستهای من هستند. این عکس منو برد به خاطرهای خیلی خیلی خوب. اگه همه چیز خوب پیش بر ه امسال هم باز دوره هم جمع میشیم!





 

 

نوشته شده توسط محمد در 21:59 |  لینک ثابت   •