تبليغاتX
‫شب نوشته ها

از آن روزهای عجیب و غریب شده این روزها با حس و حال متضاد. با آینده‌ای نه روشن و نه تیره، نامعلوم. از آن روزها که از صبح تا شب به خودت می‌‌پیچی‌. فکر کردن را حواله می‌‌دهی‌ به آینده. کاش می‌‌شد نگرانی‌ها را هم عقب انداخت. و کاش می‌‌شد که زندگی‌ ساده تر بود. با همه کارهایی‌ که می‌‌کنیم برای ساده کردنش هنوز یک معادله است با خیلی‌ بیشتر از یک مجهول. سالهای پیش ایران که می‌‌رفتم، خوشحال بودم. امسال نیستم، حسی ندارم، به همین راحتی‌.


+ نوشته شده در  2012/3/11ساعت 16:43  توسط محمد  | 

یازده سال و نیم پیش، با امید و خوشحالی‌، پوشه در دست رفتیم برای ثبت نام. از دبیرستان ما فقط من مکانیک بودم و کسی‌ را نمی‌‌شناختم. چشممان افتاد به همدیگر. ۷۶ نفری که اسممان ۷۹‌ها بود. ۷۹‌هایی‌ که امسال یکیشان را از دست دادیم. اولین قیافه‌ای که مانده در ذهنم علی‌ بود، علی‌ صلواتی زاده. روزهای اول خیلی‌ دوست داشتم که حتما از سر در پنجاه تومنی رد بشوم و بروم سر کلاس ها. مزد این اشتیاق را هم همان ترم اول با ۱۰/۵ "با ارفاق" فیزیک ۱ گرفتم. آشنا شدیم با هم. آشنا‌هایی‌ که بعضیشان زود قطع می‌‌شد. بعضی‌ بالا و پایین داشت و دارد. بعضی‌ هم شدند دوست. سال سه و چهار خوش می‌‌گذشت. دور هم بودیم. کافی‌ میکس بوفه فنی‌ که دو تایش را می‌‌ریختیم توی یک لیوان، مارتین و کبابی سبلان. برای ما که همیشه سر فرصت بوده ایم و هستیم، از سال ۵ راه‌ها جدا شد.

سهم من شد کانادا. باز هم آدمهای جدید و اکثرشان دوست داشتنی. سختی‌ها وقتی‌ خودش را نشان می‌‌داد که کار نبود. هزار فکر و خیال انگار که حمله می‌‌کرد به طرف آدم. در این شش سال و نیم هم خیلی‌ یاد گرفتم تا رسید به پنجشنبه که درس خواندن، به طور رسمیش، تمام شد. سه چهار ماه آخر سخت شده بود. احتمالا بیشتر حسی بوده. حالا بعد از این همه مدت، غیر از چند واحد درس و ۳ تا کاغذ مدرک، سه تا چیز می‌‌ماند، یکی‌ تجربه، یکی‌ منظم تر فکر کردن، یکی‌ هم چند تایی‌ دوست، از ایران گرفته تا اروپا و آمریکا و کانادا.

آخرین هدف هم همین کمپین ۱۰۰ لایک برای استتوس فیسبوک بود که هنوز چند تایی‌ مانده!


+ نوشته شده در  2012/2/19ساعت 13:55  توسط محمد  | 

بار کلمه "دوست" زیاد است. تا آنجا که پدر و مادر و خواهر و برادر، در بهترین حالت، بهترین دوستهای ما هستند. همان که احساست را می‌‌فهمد بدون نیاز به شنیدن حرفی‌. همان که هر تصمیمی که می‌‌گیریم، جلوی چشممان است. حداقل به اندازه خودمان برایمان مهم است.

داشتن دوست یعنی‌ داشتن امید. یعنی‌ داشتن لحظاتی خوب و خاطراتی خوب که فکر کردن بهشان می‌‌تواند روزت را بسازد. ساعت‌ها خوشحالی‌ بدون کمترین دلیلی. یعنی‌ همان که دلت پر می‌‌کشد برای دیدنش. فقط و فقط به خاطر اینکه با تو مثل خودت بوده. صاف و خالص و ساده. و ساده بودن بهترین است. آنها که ساده بودن را دوست ندارند، بیرونند از دایره محدود دوستان.

دوست همان است که اگر یک روز کاری کرد بر خلاف انتظارت، قبل از هر چیز، به خودت شک می‌‌کنی‌ که کجای کار را اشتباه کردی. به دوستت دروغ نمی‌‌گوئی و اگر فکر کردی که دروغی از او شنیدی، خیلی‌ عصبانی‌ می‌‌شوی، خیلی‌. چون با بقیه خیلی‌ فرق دارد. با دوستت قهر هم می‌‌کنی‌. ولی‌ توانییش را نداری قهر بمانی‌. انگار یک چیز گلویت را فشار می‌‌دهد. انگار که با قسمتی‌ از خودت قهر کرده ای. قهری که محکوم به شکست است.

مسعود بهنود یک جا نوشت: "بعضی‌ تنها موفقیت نیست که آرام و رام و مهربانشان می‌‌دارد، بلکه از آنها بوی خوشبختی‌ به مشام می‌‌رسد و عطر سعادت می‌‌پراکنند. اینها در نظرم گذشته‌ای سبز، خانه‌ای گرم و همدلی همراز دارند." این همدل همراز، یعنی‌ زندگیت و راز‌هایت را می‌‌داند. راز‌هایی‌ که با اینکه با او قسمتشان کرده‌ای هنوز راز مانده اند. چون دیواری بین تو و او نیست که جدایتان کند.

هنوز چند کلمه "مقدس" برایمان مانده. در بالای لیست "دوست" است که ارزان نباید خرجش کرد. "پسر خوب" و "دختر خوب" و "بچه باحال" زیاد داریم ولی‌ "دوست" معمولاً زیاد نداریم و شیرینش هم به همین کم بودنش است. "دوست صمیمی‌"  را هم خیلی‌ نمی‌‌پسندم. صمیمیت در دوستی‌ مستتر است.

این را برای دوستی‌ نوشتم که امروز از ایران می‌‌رود. هر کجا هست خدایا به سلامت دارش!



+ نوشته شده در  2012/2/4ساعت 12:9  توسط محمد  | 

قول داده بودم به خودم که این جا غُر نزنم و بگذارمش برای وقت‌هایی‌ با حس و حال خوب یا حداقل نه خوب و نه بد. ولی‌ به قول آقا ابراهیم حامدی : "آدم به خودش قول بده و زیرش بزنه ایرادی نداره، به کس دیگری قول بدی و بزنی‌ زیرش بَده."

الان شده ۳-۴ ماه که احساسی‌ دارم که اگر در یک کلمه خلاصه‌اش کنی‌ می‌‌شود "مزخرف". هر روز را شب می‌‌کنم فقط برای انجام وظیفه. مطمئن هستم که فقط دامن من را نگرفته. مشترک است بین هم سنّ و سالی‌‌های ما. برای گذران زندگی‌ و بی‌ برنامه زندگی‌ کردن، آزار دهنده شده. هر روز خبر بد شنیدن، دیدن اینکه سردرگمی‌هایمان در حال زیاد شدن است تا کم شدن، دیدن افراط‌ها و تفریط ها، دیدن ضعف‌ها و دانستن اینکه خیلی‌ وقت‌ها سر خودمان را هم داریم کلاه می‌‌گذاریم و مشکلاتمان عمیق تر، خیلی‌ عمیق تر، از آن است که در ظاهر نشان می‌‌دهیم، همه اینها کم کم اثرش را می‌‌گذارد. خیلی‌ نرم و آرام.

اینها معنیش نارضایتی‌ نیست. معنیش این است که خیلی‌ وقت‌ها هدفمان را گم کرده ایم و دور خودمان می‌‌چرخیم بدون اینکه  دلیلش را بدانیم. فقط امید داریم به آینده. این هم شاید به نوعی سلب مسئولیت از امروز خودمان باشد. ولی‌ به هر حال تنها چیزی‌ست که زیاد داریم و چه خوب که این یکی‌ را زیاد داریم.


+ نوشته شده در  2012/1/19ساعت 0:51  توسط محمد  |