تبليغاتX
‫شب نوشته ها

اولین باری که اینجا نوشتم، با یک عکس شروع شد(+). داشتم عکس‌های امسال و پارسال را می‌‌دیدم، این دو تا هم پیدا شد. عکسی‌ ثابت، سالی‌ یکبار با عکاسی ثابت. به یاد خوش سالهای دور و نزدیک، یاد روزهایی که تفریحمان هایدا بود و دوغ و دونات. یاد شب‌های پشت در بسته ماندن خیابان ۱۸ امیرآباد. یاد کباب راد و پیتزای یاس و سارا. یاد ساندویچ نصف کردن کنار ولی‌ عصر و نقشه کشیدن. نقشه‌هایی‌ که سالها طول کشید تا نقش  بر آب شد. یاد روزهای خوش تهران.

شهری که خدا می‌‌داند، قرار است پنجشنبه چه‌ها که به خود نبیند. شاید به قول عمو محسن، جمعیت ملیونی، شاید هم نه، بشود شهر ترس و ارعاب. امید دارم، نه به خاطر قدرت سبز ها. چون معیاری ندارم و نداریم که بسنجیم. به خاطر ضعف غیر سبزها. جایی‌ نوشته بود، اکثر مشکلات دنیا برای این است که آنها که می‌‌دانند، به آنچه می‌‌گویند مطمئن نیستند و آنها که نمیدانند، به حرفهای خود اطمینان دارند. بشمارید، تعداد صفت‌های "ترین" را که حکومت این روزها استفاد می‌‌کند.

 

 

+ نوشته شده در  2010/2/9ساعت 0:11  توسط محمد  | 

نوشتم  که چطور شد آبی‌ شدم. آبی‌ ماندم تا همین امسال، تا روزی که امیر خان رفت نه به خاطر نتایجش. بخاطر آقای واعظ که اصلا هر کاری کردم، نچسبید به استقلال من. مصاحبه‌های قشنگ کرد، وبسایت  قشنگ درست کرد برای استقلال، بیانیه‌های قشنگ تر به اسم هوادار چاپ کرد در وبسایت بر علیه هر کسی‌ که می‌‌خواست. دست آخر هم همین دو هفته پیش، وقتی‌ جواد خیابانی حرف‌های تماشاگرانی که صدایشان به گوش میرسید را تکرار کرد که علیه واعظ شعار می‌‌دادند، بعد از دو سه تا سوال در نود، عصبانیتش را نشان داد و بدون خداحافظی رفت.

 یعنی‌ انتقاد نمی‌‌پذیریم. یک مربی‌ ضعیف می‌‌خواهیم که هر چه ما گفتیم گوش کند. یعنی هر چه هست، ایراد از مدیریت ما نیست. یعنی‌ دشمنان ما هستند که علیه ما شعار می‌‌دهند. دشمنانی که اکثرشان از امیر خان خط می‌‌گیرند لابد. تعدادشان هم زیاد نیست. کلی‌ هم مسائل پشت پرده داریم که صلاح نیست مردم بداند. در خانواده استقلال حلش می‌‌کنیم. حرفهای تکراری و خسته کننده.

تازه داشتم طلایی می‌‌شدم، که شهریار یا همان کاپیتان برگشت به فوتبال و قرمزمان کرد. قبل از اینکه سبز شویم برای ۲۲ بهمن، بعد از این همه سال، چهارشنبه برای اولین بار در داربی زنده باد قرمز.

 

 

+ نوشته شده در  2010/1/30ساعت 17:48  توسط محمد  | 

خلاصه اینکه، این عکس یعنی‌ ما تا حالا بازی را برده ایم. یعنی‌ سبز برنده است و آقای دکتر که همیشه چفیه به گردن بود از فردای انتخابات یاد گرفته که خودش را شبیه ما کند. هر چند که سبزش سبز ما نیست، ولی‌ سبز است به هر حال. سبز علوی هم معنیش همین بود. یعنی‌ زورشان به ما نمی‌‌رسد، منتها چون تلوزیون دارند و فارس و کیهان، این را هم مصادره کردند. یعنی، ابتکاری ندارند، فقط بلدند بدزدند. حالا یک روز پول، یک روز ملیونها تکه کاغذ، امروز هم رنگ. یادمان نرفته، قبل از روز قدس سردار‌ها گفته بودند، داشتن نشانه‌های رنگی‌ جرم است. امروز و فرداست که سردار‌ها هم چفیه‌ها را سبز کنند. همه چیز به کنار، آن "حسین" را عشق است!

 

+ نوشته شده در  2010/1/14ساعت 0:25  توسط محمد  | 

در این روزها که آینده پر شده از علامت سوال و تعجب، یاد کردن از گذشته‌های سبز، شاید راحت‌ترین و در عین حال خوش‌ترین راه فرار باشد. گذشته‌هایی‌ که یاد آوریشان فقط چند لحظه دل را پر می‌‌کند از شادی‌های بی‌ دغدغه. فقط چند لحظه، چشمها را به روی زمان حال می‌‌بندد. لحظاتی که خریدنی نیستند چون قیمت ندارند. و برای کسی‌ که احساسشان نکرده باشد، لحظه‌ای هستند گذرا و بی‌ ارزش. خاطراتی که در عین سادگی‌ اتفاق افتادند. و همین سادگی‌ قشنگشان کرده. بدون آراستن به دروغ و تظاهر و ظواهر. این قصه‌ علیمردان خان دیروز برای چند دقیقه پرتابم کرد به ۸-۹ سال پیش. قطار تهران‌شمال، دریا کنار. همان موقع‌ها که والیبال را نشسته بازی می‌‌کردیم و حکم را در خواب. خوابی که انگار حرام بود اگر قبلش سیاوش قمیشی نمی‌‌شنیدیم. حتی اگر صدایش را به زور می‌‌شد شنید. بی‌ تکلف بود همه چیز، حتی دعوا هایمان. از روی بچگی‌. 

+ نوشته شده در  2010/1/6ساعت 0:38  توسط محمد  |